۱۳۸۹ مرداد ۷, پنجشنبه

سلام آخر
آلبوم سلام آخر احسان خواجه اميري ترك سلام آخر را گوش مي دادم كه بنظر من سواي موسيقي و صداي خوش احسان، شعر بي نظيري دارد، آنچه كه در اين شعر به صورت بي نظير پايان يك عشق زيبا را بيان مي كند:
عظمت و ماندگاري عشق در دل عاشق است و اينكه عشق زيباست، عشق زوال ناپذير است، اينكه عشق هميشه محترم و ستودني است اينكه عشق در واژه ها قابل ستايش نيست و اينكه عشق در هر جا و براي هر كس تأثير گذار است اينكه عشق به خاطر عظمت و خوبي ها و صفاتش هيچگاه تنها نيست، اينكه عشق شب را روشن و دل را زنده مي كند. وصف لحظات جدائي از عشق:
سلام اي غروب غريبانه دل
سلام اي طلوع سحرگاه رفتن
سلام اي غم لحظه هاي جدائي
خداحافظ اي شعر شبهاي روشن
خداحافظ اي قصه عاشقانه
خدا حافظ اي آبي روشن عشق
خداحافظ اي عطر شعر شبانه
خداحافظ اي همنشين هميشه خداحافظ اي داغ بر دل نشسته
تو تنها نمي ماني اي مانده بي من تو را مي سپارم به دل هاي خسته
تو را مي سپارم به ميناي مهتاب تو را مي سپارم به دامان دريا
اگر شب نشينم اگر شب شكسته تورا مي سپارم به روياي فردا
به شب مي سپارم تو را تا نسوزد به دل مي سپارم تو را تا نميرد
اگر چشمة واژه از غم نخشكد اگر روزگار اين صدا را نگيرد
خداحافظ اي برگ و بار دل من خداحافظ اي سايه سار هميشه
اگر سبز رفتي اگر زرد ماندم خداحافظ اي نوبهار هميشه
و نهايت اينكه عشق هميشه سبز مي ر ود و عاشق را زرد مي كند و مهمتر از آن اينكه هميشه براي عاشق نو بهار مي ماند.
خوشا به حال عاشق كه هميشه داغ عشق بر دلش مي ماند، خوشا به حال عاشق كه هميشه عشق همنيشن او خواهد ماند و خوشا به حال عاشق كه عطر شعر شبانه و ياد عشق هميشه و هميشه در دل و جانش مي ماند و از آن لذت مي برد و به آن مي بالد.
ولي بد به حال كسي كه سالها گذشته است و عشقي ندارد، بد به حال كسي كه همه احساس و وجودش را فداي دوست كرده است بي آنكه لحظه كوچكي از عاشقي را درك كرده باشد بي آنكه با عاشق شبي را صبح كرده باشد بي آنكه داغ كوچكي از عشق در دلش به يادگار مانده است كه با آن تمام مانده عمرش را سر كند.
واي بر لحظه جدائي كسي كه در ذهن خود هزاران خاطره، ياد و لحظاتي با همنشين خود دارد ولي در دل هيج عظمت و بزرگي از همنشين خود ندارد كه به آن افتخار كند، و خوب كه نگاه مي كند مي بيند هيچ لحظه قابل درك و ستايشي نداشته است، هيچگاه همديگر را درك نكرده اند، هيچگاه لحظه اي نبوده كه در آن عظمت و فداگاري، گذشت و مهرباني، خنده و محبت عشق را تجربه كرده باشد.
هيچ لحظه اي را از خوش اخلاقي ، مهرباني، ايثار، پاكي و صداقت عشق بياد نمي آورد.
و اين خيلي بي انصافي است، بي انصافي كه عاشق نمي داند چه كسي را بايد متهم كند و آنجاست كه تمام آن لحظات و اوقات بجاي افتخار به انزجار تبديل مي شود.
29 اسفند 88 ، 30 دقيقه مانده به ساعت تحويل سال، آنتاليا

آلبوم سلام آخر احسان خواجه اميري ترك سلام آخر را گوش مي دادم كه بنظر من سواي موسيقي و صداي خوش احسان، شعر بي نظيري دارد، آنچه كه در اين شعر به صورت بي نظير پايان يك عشق زيبا را بيان مي كند:
عظمت و ماندگاري عشق در دل عاشق است و اينكه عشق زيباست، عشق زوال ناپذير است، اينكه عشق هميشه محترم و ستودني است اينكه عشق در واژه ها قابل ستايش نيست و اينكه عشق در هر جا و براي هر كس تأثير گذار است اينكه عشق به خاطر عظمت و خوبي ها و صفاتش هيچگاه تنها نيست، اينكه عشق شب را روشن و دل را زنده مي كند. وصف لحظات جدائي از عشق:
سلام اي غروب غريبانه دل
سلام اي طلوع سحرگاه رفتن
سلام اي غم لحظه هاي جدائي
خداحافظ اي شعر شبهاي روشن
خداحافظ اي قصه عاشقانه
خدا حافظ اي آبي روشن عشق
خداحافظ اي عطر شعر شبانه
خداحافظ اي همنشين هميشه خداحافظ اي داغ بر دل نشسته
تو تنها نمي ماني اي مانده بي من تو را مي سپارم به دل هاي خسته
تو را مي سپارم به ميناي مهتاب تو را مي سپارم به دامان دريا
اگر شب نشينم اگر شب شكسته تورا مي سپارم به روياي فردا
به شب مي سپارم تو را تا نسوزد به دل مي سپارم تو را تا نميرد
اگر چشمة واژه از غم نخشكد اگر روزگار اين صدا را نگيرد
خداحافظ اي برگ و بار دل من خداحافظ اي سايه سار هميشه
اگر سبز رفتي اگر زرد ماندم خداحافظ اي نوبهار هميشه
و نهايت اينكه عشق هميشه سبز مي ر ود و عاشق را زرد مي كند و مهمتر از آن اينكه هميشه براي عاشق نو بهار مي ماند.
خوشا به حال عاشق كه هميشه داغ عشق بر دلش مي ماند، خوشا به حال عاشق كه هميشه عشق همنيشن او خواهد ماند و خوشا به حال عاشق كه عطر شعر شبانه و ياد عشق هميشه و هميشه در دل و جانش مي ماند و از آن لذت مي برد و به آن مي بالد.
ولي بد به حال كسي كه سالها گذشته است و عشقي ندارد، بد به حال كسي كه همه احساس و وجودش را فداي دوست كرده است بي آنكه لحظه كوچكي از عاشقي را درك كرده باشد بي آنكه با عاشق شبي را صبح كرده باشد بي آنكه داغ كوچكي از عشق در دلش به يادگار مانده است كه با آن تمام مانده عمرش را سر كند.
واي بر لحظه جدائي كسي كه در ذهن خود هزاران خاطره، ياد و لحظاتي با همنشين خود دارد ولي در دل هيج عظمت و بزرگي از همنشين خود ندارد كه به آن افتخار كند، و خوب كه نگاه مي كند مي بيند هيچ لحظه قابل درك و ستايشي نداشته است، هيچگاه همديگر را درك نكرده اند، هيچگاه لحظه اي نبوده كه در آن عظمت و فداگاري، گذشت و مهرباني، خنده و محبت عشق را تجربه كرده باشد.
هيچ لحظه اي را از خوش اخلاقي ، مهرباني، ايثار، پاكي و صداقت عشق بياد نمي آورد.
و اين خيلي بي انصافي است، بي انصافي كه عاشق نمي داند چه كسي را بايد متهم كند و آنجاست كه تمام آن لحظات و اوقات بجاي افتخار به انزجار تبديل مي شود.
29 اسفند 88 ، 30 دقيقه مانده به ساعت تحويل سال، آنتاليا

هیچ نظری موجود نیست: