۱۳۸۷ اسفند ۱۵, پنجشنبه

سمفوني مردگان
كتاب سمفوني مردگان نوشته عباس معروفي، اگر چه حكايت از اين دارد كه در گذشته به علت فقر فرهنگي و جهل چگونه يك پدر تحت تاثير افرادي چون اياز پاسبان باعث از بين رفتن انسانيت، استعداد ها و حتي كانون گرم اعضاء خانواده تا مرگ آنها مي شود.
اما بنظر من اين داستان غم انگيز، داستان هميشه بشر در همه اعصار مي باشد با اين تفاوت كه در هر عصر، مدل و نوع آن فرق مي كند و فقط ظاهري قابل قبول براي عصر خود را به خود مي گيرد والا از نظر نتيجه هيچ فرقي با داستان غم انگيز سمفوني مردگان ندارد.
چرا كه فكر مي كنم ريشه همه اين اتفاقات،‌ناشي از اين است كه انسان همه چيز را براي خودش مي خواهد، پدر و مادر تصور مي كنند فرزند مال آنهاست و از هر چيز كه فرزندشان را از آنها بگيرد، وحشت دارند، همسر فكر مي كند شوهرش يا زنش به او تعلق دارد و به هزار دليل و منطقي كه فكر مي كند خير طرف مقابلش را مي خواهد، مي خواهد او را براي خودش حفظ كند و اينجاست كه طرف مقابل در زندان تفكرات و خواسته هاي همسر يا والدين به سوي مرگ تدريجي مي رود.
مادر يا پدر فرزندش را هر جوري كه خودش فكر مي كنديا دوست دارد مي خواهد تربيت كند، چون فكر مي كند فقط راه و عقيده خودش درست است و از هر محيط يا آموزشي كه بقول خودش فرزندش را منحرف كند او را بدور مي كند.
و اين فرزند بزرگ مي شود و مي خواهد بر اساس آنچه كه دوست دارد يا احساس مي كند يا فكر مي كند زندگي كند ولي مواجهه مي باشد با سختگيري ها، مقاومت ها و موانع كه والدينش سد راهش مي گذارند آنهم با دلسوزي و احساسات پدرانه يا مادرانه و فرزند در اين بين، يا تسليم مي شود و مي شود اورهام و يا مقاومت مي كند و تمام ابعاد روحي و رواني اش تخريب مي شود و در نهايت وقتي به لجن كشيده شده مي شود آيدين و در اين راه تنها معدودي از افراد هستند كه بتوانند درصدي از استعداد ها ، احساسات و تفكراتشان را متجلي كنند:
در حاليكه من فكر مي كنم والدين فقط وظيفه اطلاع رساني به فرزند خود را دارند و بايد اجازه دهند او خودش راهش را پيدا كند نه اينكه راهي را برود كه ما مي خواهيم و ما دوست داريم.
و نمي دانم چرا والدين فكر مي كنند فقط خودشان مي فهمند و فقط راه خودشان درست است و هيچگاه نمي خواهند قبول كنند كه انسانها خودشان راهشان را پيدا مي كنند و نيازي به محافظت و مراقبت از طرف آنها ندارند.
گاهي اين موضوع پس از ازدواج هم گريبانگير آدم هاست و تازه بعد از ازدواج همسر انسان وظيفه خطير والدين را مي خواهد دنبال كند تا همسرش خداي ناكرده منحرف نشود، ديگران گولش نزنيد . و اين احساس تعلق و دوست داشتن و مال خود داشتن تا جايي مي رسد كه مي خواهد هر لحظه چك كند همسرش كجاست، چكار مي كند، باكي نشست و برخاست مي كند و چه افرادي رويش تاثير مي گذارند.
تا اينكه همسرش از خيلي از رفت و آمد ها (حتي با پدر و مادرش)، قرارها و ... منع مي شود و گاهي تا آنجا پيش مي رود كه مي خواهد همسرش را تربيت كند يا بهتر بگويم مناسب خودش بسازد. لذا وقتي قرار است كسي فقط براي او باشد پس ديگر هر گونه تفريح و مسافرت و نشاط و مطالعه بدون او بي معني مي شود و ممنوع. آيا براستي همه این تمهیدات وموانع و ممنوعیات باعث می شوند که طرف شمابه سمت شما برگردد و برای شما شود.آری مي بينيم كه در هر عصري خودخواهي ما ، باعث مي شود افراد دوروبر خود را كه فكر مي كنيم خيلي هم دوستشان داريم اسير خود كنيم تا در آن اسارت از هر گونه آزادي هاي فردي و رشد و بالندگي باز بماند تا بميرند.
سه شنبه 07/12/87 نياوران
سمفوني مردگان
كتاب سمفوني مردگان نوشته عباس معروفي، اگر چه حكايت از اين دارد كه در گذشته به علت فقر فرهنگي و جهل چگونه يك پدر تحت تاثير افرادي چون اياز پاسبان باعث از بين رفتن انسانيت، استعداد ها و حتي كانون گرم اعضاء خانواده تا مرگ آنها مي شود.
اما بنظر من اين داستان غم انگيز، داستان هميشه بشر در همه اعصار مي باشد با اين تفاوت كه در هر عصر، مدل و نوع آن فرق مي كند و فقط ظاهري قابل قبول براي عصر خود را به خود مي گيرد والا از نظر نتيجه هيچ فرقي با داستان غم انگيز سمفوني مردگان ندارد.
چرا كه فكر مي كنم ريشه همه اين اتفاقات،‌ناشي از اين است كه انسان همه چيز را براي خودش مي خواهد، پدر و مادر تصور مي كنند فرزند مال آنهاست و از هر چيز كه فرزندشان را از آنها بگيرد، وحشت دارند، همسر فكر مي كند شوهرش يا زنش به او تعلق دارد و به هزار دليل و منطقي كه فكر مي كند خير طرف مقابلش را مي خواهد، مي خواهد او را براي خودش حفظ كند و اينجاست كه طرف مقابل در زندان تفكرات و خواسته هاي همسر يا والدين به سوي مرگ تدريجي مي رود.
مادر يا پدر فرزندش را هر جوري كه خودش فكر مي كنديا دوست دارد مي خواهد تربيت كند، چون فكر مي كند فقط راه و عقيده خودش درست است و از هر محيط يا آموزشي كه بقول خودش فرزندش را منحرف كند او را بدور مي كند.
و اين فرزند بزرگ مي شود و مي خواهد بر اساس آنچه كه دوست دارد يا احساس مي كند يا فكر مي كند زندگي كند ولي مواجهه مي باشد با سختگيري ها، مقاومت ها و موانع كه والدينش سد راهش مي گذارند آنهم با دلسوزي و احساسات پدرانه يا مادرانه و فرزند در اين بين، يا تسليم مي شود و مي شود اورهام و يا مقاومت مي كند و تمام ابعاد روحي و رواني اش تخريب مي شود و در نهايت وقتي به لجن كشيده شده مي شود آيدين و در اين راه تنها معدودي از افراد هستند كه بتوانند درصدي از استعداد ها ، احساسات و تفكراتشان را متجلي كنند:
در حاليكه من فكر مي كنم والدين فقط وظيفه اطلاع رساني به فرزند خود را دارند و بايد اجازه دهند او خودش راهش را پيدا كند نه اينكه راهي را برود كه ما مي خواهيم و ما دوست داريم.
و نمي دانم چرا والدين فكر مي كنند فقط خودشان مي فهمند و فقط راه خودشان درست است و هيچگاه نمي خواهند قبول كنند كه انسانها خودشان راهشان را پيدا مي كنند و نيازي به محافظت و مراقبت از طرف آنها ندارند.
گاهي اين موضوع پس از ازدواج هم گريبانگير آدم هاست و تازه بعد از ازدواج همسر انسان وظيفه خطير والدين را مي خواهد دنبال كند تا همسرش خداي ناكرده منحرف نشود، ديگران گولش نزنيد . و اين احساس تعلق و دوست داشتن و مال خود داشتن تا جايي مي رسد كه مي خواهد هر لحظه چك كند همسرش كجاست، چكار مي كند، باكي نشست و برخاست مي كند و چه افرادي رويش تاثير مي گذارند.
تا اينكه همسرش از خيلي از رفت و آمد ها (حتي با پدر و مادرش)، قرارها و ... منع مي شود و گاهي تا آنجا پيش مي رود كه مي خواهد همسرش را تربيت كند يا بهتر بگويم مناسب خودش بسازد. لذا وقتي قرار است كسي فقط براي او باشد پس ديگر هر گونه تفريح و مسافرت و نشاط و مطالعه بدون او بي معني مي شود و ممنوع. آيا براستي همه این تمهیدات وموانع و ممنوعیات باعث می شوند که طرف شمابه سمت شما برگردد و برای شما شود.آری مي بينيم كه در هر عصري خودخواهي ما ، باعث مي شود افراد دوروبر خود را كه فكر مي كنيم خيلي هم دوستشان داريم اسير خود كنيم تا در آن اسارت از هر گونه آزادي هاي فردي و رشد و بالندگي باز بماند تا بميرند.
سه شنبه 07/12/87 نياوران

۱۳۸۷ اسفند ۱۳, سه‌شنبه

اثبات عقايد

يكي از معضلاتي كه انسان شبه روشنفكر ، يا بهتر بگويم از خود راضي و شبه دانا ممكنه به آن گرفتار بشه اين كه بخواهد طرز فكر ، اعتقادات. احساسات و تمايلاتش را به همه اثبات كند، در نهايت شخص مقابل ر ا از انحراف و اشتباه و سردرگمي نجات دهد.
آري اگر به تعداد انسانهاي روي زمين راه براي رسيدن به مقصد و راه براي زندگي كردن وجود دارد.
و اگر به قول روانپزشكان: نگران مردم و ديگران نباشيد، افراد خودشان راهشان را پيدا مي كنند و مشكلاتشان را حل مي كنند.
و اگر معتقديم كه اگر يك انسان بتواند تا پنجم ابتدائي تحصيل كند، يعني اينكه IP مناسب براي زندگي كردن و انتخاب راه خود را دارد.
پس چرا بايد نگران اعتقادات،‌ طرز تفكر ، احساسات، اشتباهات ديگران باشيم، چرا بايد اگر مطلبي مي دانيم به طرز تفكري رسيديم يا تجربه اي و موفقيتی فكر كنيم فقط ما مي فهميم و فقط ما بهتر مي دانيم و آن وقت فكر كنيم ديگران توده مردم هستند ؟ و بد و خوب را تشخيص نمي دهند و ما بايد به هر طريقي شده دستشان را بگيريم و هدايتشان كنيم تا اشتباه نكنند؟
آري آيا بهتر نيست هر گاه بحثي در جمع مطرح مي شود بلافاصله شروع كنيم به سماجت و اصرار در اثبات اعتقاد و نظر خودمان و تلاش براي قبول عقايدمان به طرف مقابل.
آري چرا تا مي بينيم كسي مي خواهد عملي از نظر ما اشتباه انجام دهد بلافاصله سعي در نصيحت كردن و اثبات اين مطلب هستيم كه كارش بد است، اشتباه است ، غير اخلاقي است و ... و مي خواهيم راهي كه بنظر ما درست است پيش روي او بگذاريم.
آيا اين خيلي ساده انگاري نيست كه فقط يك راه براي زندگي كردن وجود دارد و اينكه فكر مي كنيم فقط همان كار درست است و يا اينكه تنها را هدايت و صالح نمودن ديگران اين است كه ما شروع كنيم به نصيحت كردن و پند ديگران و اثبات خوب بودن حرف خودمان و رفتار خودمان و نقد طرف مقابل و اشتباهاتش.
آيا بهتر نيست بجاي اين: رفتارمان (اگر خوب هستند) الگو باشند و به فكر و شعور ديگران احترام بگذاريم و اجازه بدهيم افراد خودشان تصميم بگيرند و آنقدر نگران صدمات و لطمات احتمالي كه ممكن است به آن شخص يا به آن پروژه بخورد نباشيم.
آيا بهتر نيست اجازه دهيم افراد خود آزمون و خطا كنند و خودشان زمين بخورند تا راه رفتن را ياد بگيرند. و چه خوب است.
يادمان باشد:
فقط ما نمي فهميم و فقط ما توانايي آنجا كارها را بدرستي نداريم بلكه ديگران هم مي توانند.
پس بياييم:
با سماجت در اثبات آنچه كه فكر مي كنيم يا عمل مي كنيم ديگران را از خود دور نكنيم.
عامين يا رب العالمين
جمعه شب اول اسفند87

۱۳۸۷ اسفند ۱۲, دوشنبه

دنيا ازت جلو نزنه

فيلم سه زن ساخته منيژه حكمت را مي ديدم، در صحنه اي از فيلم، هنگاميكه نيكي كريمي كه در نقش يك زن تحصيلكرده، اجتماعي ، منتقد ، فرهنگي ، مسئول پذير و پرتلاش و نگران مشكلات مردم و گنجينه هاي كشور و عضو انجمن هاي مختلف، پس از گم كردن مادر و فرار دخترش در يك سردرگمي به دوستش كه رضا كيانيان در آن نقش بازي مي كرد پناه مي برد. رضا كيانيان پاسخ قشنگي بهش مي دهد كه گويا شرح حال خيلي از ما است. رضا بهش مي گه كه در اين سردرگمي نگران هيچ چيز نباشه و فقط نگران خودش باشد و قهوه اي بخورد و استراحت كند.
رضا به نيكي مي گه تو با سرعت شهاب سنگ در حال حركت و شايد نزول هستي و آنقدر نگران همه چيز اطراف هستي و تلاش مي كني انگار مي ترسي مبادا "دنيا ازت جلو بزنه". لذا نگران چيز هاي با ارزش اطراف هستي و مي خواهي از آنها محافظت كني در حالي كه اگر خوب دقت كني همين قهوه و خواب هم مهم و با ارزش هستند.
آري گاهي ما كاسه داغ تر تز آش مي شويم، گاهي فكر مي كنيم رسالت ما اين است كه همه مشكلات دنيا را حل كنيم و براي آن لحظه اي آرام نمي نشينيم و با قبول مسئوليت هاي مختلف اجتماعي متعدد بدنبال حل آنها هستيم.
و بعد بادي به غبغب مي اندازيم و فكر مي كنيم كه چقدر آدم مسئول و اجتماعي هستيم و چقدر براي مردم صبوري مي كنيم و تحمل و چقدر انسانها و مردم اطراف ما بي اهميت و بي توجه به اين موضوعات هستند. و بعد آنقدر خودمان را گرفتار مي كنيم و آنقدر صبح و شب مشغول انجام اين مسئوليت ها ي بزرگ و با ارزش مي شويم كه از موضوعات اطرافمان فاصله مي گيريم و بعد مي بينيم از همسرمون از بچه مون از دوستانمون و از خودمون غافل شده ايم و آنقدر ازشون دور شده ايم كه شده ايم يك مربي و نصيحت گو و اندرزگويي كه آنها را هم مي خواهيم هدايت كنيم و خط مشي بدهيم.
آري اگرچه از يك بعد معتقديم كه انسان بايد اين حساسيت هاي اجتماعي را داشته باشيم ولي از بعدي هم فكر مي كنم كه راه رسيدن به آن اينگونه نيست بلكه اگر ما فقط سعي كنيم خودمان آدم خوبي باشيم و با اطرافمان هم مهربانتر و ساده تر برخورد كنيم، اگر نخواهيم نگران همه باشيم و همه را هدايت و نصيحت كنیم راه رسيدن به آن اهداف عاليه اجتماعي را پيدا مي كنيم.
اگر به اين نكته دقت كنيم كه آن كسي كه دنيا را بوجود آورده قطعاٌ از هم حساستر و نگرانتر است و قطعاً آنرا همينگونه رها نمي كند آنگاه ما دایه عزيزتر از مادر نمي شويم تا بخواهيم خودمان ،‌خانواده مان دوستانمان را همه و همه را فدا كنيم تا مشكل دنيا را حل كنيم.
آري مشكلات دنيا فقط مربوط به زمان مانيست گذشته هم بوده است آينده هم خواهد بود مهم اين است كه ما عادي و ساده مثل همه زندگي كنيم و گرنه ما هيچگاه از پس حل همه مشكلات دنيا نمي آئيم.
لذا كافي است ما ابتدا فقط خودمان را درست كنيم همين يك كار كافي است با تاثير فزاينده تر از آن كه بخواهيم همه دنيا را درست كنيم يا بهتر بگويم تغيير دهيم.
جمعه 12:30 شب نياوران-1 اسفند 87

۱۳۸۷ بهمن ۲۰, یکشنبه



هر روز براي انسان يك معجزه است "توبه"
چشم باز مي كني شدي يك لجن ، يك شكم باره بي خاصيت، يك مدعي توخالي، يك آدم بي خاصيت كثيف و پليد با دلي آلوده، فكري فسيل شده، دوروئي كه براي خودت هم نقش بازي مي كني ، دور از خالق و مخلوق خوبتر كه نگاه مي كني مي بيني دو رو برت هم ديگه كسي رو نمي بيني دوستان، همراهان قديمي ، كسانيكه گذشته با هم گپ هاي معنوي و انساني، روشنفكرانه از صداقت و درستي مي زدي، حالا ديگر هر چقدر هم كه به ذهنت فشار مي آوري حتي يادت نمي ياد كه گذشته چه شعار هايي مي دادي و چه اهدافي داشتي و به كجا مي خواستي برسي.ش
واقعاً اين دنيا ، دنياي كثيفي است دنياي فريبنده اي است دنيائي كه فاصله لجن تا بي نهايت آن ، به اندازه يك پلك بهم زدن چشم است، تكان مي خوري مي بيني از آن بالا افتادي ته مستراح.
كليد اين نكته و موضوع كجاست ، واقعاً نمي دونم في البداعه فكر كنم: اخلاص
اخلاص، اين كلمه كلمه مقدسي كه هميشه دوستش داشتم آري اخلاص ، اخلاص يعني اينكه كاري كه انجام مي دهي مهم نيست ، مهم اين است كه به چه نيتي انجام مي دهي و واي به روزي كه انسان حتي بخودش هم دروغ بگويد يعني خودش هم باورش شود كه براي ديگران آن كار را انجام مي دهد ولي در ته كار يك روز كه خوب چشمت را باز مي كني مي بيني همه آن كار در اصل براي خودخواهي و نفس خودت بوده است.
اين انسان چه ها كه نمي كند به خودش هم دروغ مي گويد دروغ ، حتي با خودش هم رو راست نيست ، چه برسد به ديگران، آنوقت است كه حساسيت و اهميت اخلاص بيشتر معلوم مي شود. و براي همين است كه من مي گويم اگر كسي اخلاص داشته باشد در زندگي براي او كافي است آري واقعاً كافي است ، اگر اخلاص داشته باشي انگار همه چيز داري، اخلاص يعني خودت نباش ، خودخواهي هات نباشند آنوقت است كه مي بيني هر كاري را كه مي خواهي بكني يكجايش اشكال دارد. آنگاه مي بيني كه ديگر نمي تواني حتي نماز بخواني، نمي تواني ديگران را دوست داشته باشي، نمي تواني از ديگران دفاع كني ، نمي تواني حتي در خفا "به كسي كمك كني" نمي تواني بخاطر مردم بنويسي ، نمي تواني بخاطر مردم سركار بروي ، نمي تواني براي كمك ديگران قدمي برداري، نمي تواني كسي را دوست داشته باشي يا به كسي محبت بكني، آري چون وقتي خوب و با دقت به آن كار ها نگاه مي كني همه آن كار ها را به خاطر خودت ، خودخواهيت و خودپرستي ات انجام مي دهي نه بخاطر ديگران.
و وقتي خود پرستي هايت را در كارهايت نگاه مي كني متوجه مي شوي كه چه لجني شده اي،‌من هميشه اين مثال توي ذهنم است كه يك شخص يك مسجد مي سازد و روي سر در آن مي نويسد اهدائي از طرف ‌آقاي فلاني تا اينكه هر كسي آن را مي بيند يادي و تعريفي از او كند،اما گاهي يك شخص پول ده مسجد يا مدرسه را به وزير مربوطه مي دهد و مي گويد خواهشمندم هيچ اسمي از من در اين اهداء كردن نباشد. آري او هم ممكن است در سطح ديگر (سطح وزير) خودخواهي خود را اغناء مي كند و هر وقت كه يادش مي آيد كه چه جايگاهي بخاطر اين كار نزد وزير دارد كلي احساس غرور مي كند.
گاهي هم يك شخص كل پول مدرسه را مي ريزد به حساب 100 امام و به هيچكس هم نمي گويد حتي فرزندانش ولي ممكن است در دلش كيف كند كه من چه انسان كار درستي هستم كه اين كار را كرده ام.
آري مي بيني كه درجه اخلاص تا چه حدي مي تواند زير سوال برود و اينجاست كه مي گويم از لجن تا بي نهايت فاصله اندكي است به فاصله يك نيت.
آري مي خواهم بگويم ريشه همه لجنيات از آنجايي شروع مي شود كه انسان لغزش مي كند يعني يك عملي را نه بخاطر خدا يا مردم بخاطر ارضاء نفساني خودش انجام مي دهد و آنجاست كه راه لجن شدن هموار مي شود.
اما اين لجن كثيف فسيل شده كه هر روز بيشتر از روز قبل در اين باتلاق روزمرگي و فريبنده دنيا غرق مي گردد براي رهائي چه مي تواند بكند؟ يك راه اين است كه بيشتر و بيشتر در اين باتلاق فرو رود؟ تا روزي كه غرق گردد. راه دوم اين است كه خودكشي كند و خود را از اين لجن كثيف راحت كند. اما را سومي هم وجود دارد و آن توبه است.
توبه يعني بازگشت، بازگشت به راه آمده، عقب گر از راه لجن، آري توبه نيز به همان راحتي فاصله لجن تا بي نهايت انسان را يكباره به فاصله يك پلك زدن چشم از ته مستراح به بينهايت پاكي و زيبايي و انسانيت مي برد.
و اين يكي از نعمت هاي قشنگ زندگي ماست كه متاسفانه هيچگاه به دليل غرق در باتلاق روزمرگي به راز آن پي نمي بريم.
آري توبه يعني دگرگوني يعني تغيير، و من فكر مي كنم براي هر انسان، در هر زماني حتي زماني كه در بدترين لجنيات غوطه مي خورد و به پوچي رسيده است اين شانس وجود دارد كه خود را تغيير دهد.
و چقدر زيباست كه انسان يكباره احساس كند با يك تصميم راسخ ، با يك نيت خالص همه گذشته اش پاك شده است و شده است يك بي نهايت مطلق. و اين جاست كه به نظر من هر روز براي انسان معجزه اي است، اگر قدر و منزلت كاري كه در آن روز مي تواند انجام دهد را بداند يعني تغيير.
خدايا ياريم ده تا عظمت و بزرگي اين ثانيه ها و لحظه هاي يك روز ديگري را كه چشم باز مي كنم بدانم و بتوانم درآن روز بازگشت به خويشتن داشته باشم به آن ذات پاك روز اول.
خدايا تو خود مي داني بي تو بودن چقدر برايم سخت است و تو مي داني كه از تو گفتن در حالي كه با تو نيستم چقدر سخت تر
خدايا تو خود مي داني كه من تاب ماندن در اين لجن زندگي را ندارم و هميشه و همميشه آرزو و نهايتم تو بوده ولي چه كنم كه بسته پايم، خدايا من تغيير مي خواهم ، من بازگشت مي خواهم و من ايمان دارم كه اراده قوي انسانيم قدرت اين بازگشت را دارد.
خدايا به من قدرت توبه و صبر در توبه عطا كن و مرا در زمره بندگان صالحت قرار ده.
الهي يا رب العالمين
جمعه 2 نيمه شب 18 بهمن 1387

۱۳۸۷ دی ۱۶, دوشنبه

خودكشي تدريجي
پس از چهل روز سفر خارجي ، در نيمه هاي يك شب به قول راننده تاكسي خيلي تميز وارد تهران شدم، از همان بدو ورود به داخل شهر ، چشمهام شروع كرد به سوزش و يك احساس خفگي بهم دست داد،‌ هر چه بيشتر وارد شهر مي شدم اين احساس بدتر و بدتر مي شد و دقيقاً مي توان تشبيه به اين كرد وارد يك اتاق بسته كه بخاري آن دائم دود مي كند وارد شده اي ، شيشه ها را كمي پايين دادم با اين كه هوا خيلي سرد بود ولي اين احساس خيلي تغييري نكرد ، از آقاي راننده خواستم كه هواكش ماشين من را روشن كند كه ايشان پس از آنكه دكمه آن را زد گفت " آقا الان چند روزي هست كه هوا تازه خيلي خوب شده ، اگر دو روز پيش مي آمدي چه مي گفتي، تازه الان شبه و هوا خيلي تميز تر از روز". آري آنگاه رو به خانمم كه از احساس نفس تنگي قيافش ديدني شده بود كردم و گفتم راست مي گويد اين سنگيني هوا مال اين است كه ما مدت طولاني از اين هوا محروم بوده ايم بهت قول مي دهم تا فردا ظهر براي ما نيز اين هوا عادي شود.
هنوز ظهر نشده بود كه ديدم كمكم سوزش چشم و نفس تنگي ام رفع شد و انگار نه انگار كه دم دم هاي صبح از دست اين هوا احساس خفگي مي كردم ، آخه از حق هم نگذريم هر چي باشه اين ريه ها و چشم ها بزرگ شده همين تهران هستند و خيلي سريع به هواي آن ، آداپته شدند.
در راه كه از فرودگاه مي آمدم با خود فكر كردم گناه بيش از 10 ميليون مردمي كه در تهران زندگي مي كنند چيست كه بايد هر روز و هر روز تمامي اين سموم و آلودگي را وارد ريه هاي خود كنند و يك خودكشي تدريجي را به خود تحميل كنند.
چه كسي آمده است آمار ، بيماريها، مرگ ها سقط ها ، سرطانها ، كاهش ضريب هوشي ، بيماري هاي عصبي حاصل از اين آلودگي را محاسبه نمايد و آ‌يا واقعاً هزينه اي كه درنهايت آن به مرگ شهروندان تهراني منجر مي گردد كمتر از هزينه اي است كه مي توان براي خروج از اين بحران پرداخت گردد.
آيا در اين قرن 21 كه انسان به كرات ديگر مي ره و كلاهك هسته اي خود را دو دور دور دنيا مي گرداند و سپس سر جاي اولش مي نشاند ، بيشتر از حل اين بحران بزرگ درمانده است.
يا نه آيا كشورمان كه يكي از معدود كشور هاي دنياست كه ماشاء اله سرشار از معادن بزرگ نفت و گاز و هزاران كوفت و زهرمارست،‌درآمد و بودجه اي براي تامين هزينه هاي خروج از اين بحران ندارد.
آيا در اين كلان شهر پرجمعيت ،‌هيچ مديري نيست كه بتواند براي خروج از اين بحران تدبيري بيانديشد.
آري خوب كه نگاه مي كنم ظاهراً‌ همه اهالي اين شهر را اين آلودگي مسموم كرده است و معتاد، و آنقدر ضريب هوشي و خلاقيت افراد را پايين آورده است كه ظاهراً‌هيچكس به اين بحران فكر نمي كند. خوب كه فكر مي كنم مي بينم چيزهاي ديگرمان نيز بهتر از آلودگي هوا نيست نمي خوام بعد از چهل روز نبودن در كشور ، ساز مخالف بزنم و همه چيز را منفي نگاه كنم و سير ترشي آن را زياد كنم،‌واقعاً اينطور نيست من عليرغمي كه سفر به اكثر دنيا ، از خاورميانه و استراليا كرفته تا اروپا و قاره آمريكا را تجربه كردم هميشه نكات منفي آن ها را سعي كرده ام پررنگ كنم و نكات مثبت خود را نيز هم.
من كه هميشه در بازگشت از اين سفر ها ، سعي كرده ام به هموطنانم كه مي پرسند "آنجا چه خبر؟؟" ، خيلي زيركانه برسونم كه آنجا هم مشكلات خاص خودشان را دارد و كشور خودمان كمي از آنها نمي آورد ولي واقعاً‌اين بار كم آورده ام.
آيا واقعاً اين حق مان است ،‌امروز كه به سطح شهر آمدم مسر نياوران تا جردن را حدود 5/1 ساعت طي كردم در راه بارها و بارها شاهد دعوا و نزاع آدم ها با هم كه در اين ترافيك سنگين خسته شده بودند، بودم ، شاهد تصادف هاي عمدي و از روي لج بازي با هم ، شاهد سطح شهري كثيف و سياه و آلوده، شاهد بافت شهري ناهمگون با بناهاي زشت و چشم زننده و ...
به كدامين گناه ، مستحق چنين سرنوشتي شده ايم و آيا راهي براي خروج از اين وجود ندارد؟ كه سخت معتقدم كه وجود دارد و اگر هر شخص حتي حركتي كوچك به كوچكي همين نوشته من انجام دهد نتيجه اي بزرگ حادث مي شود.
يكشنبه 7 صبح 15 دي ماه

۱۳۸۷ دی ۱۴, شنبه

چرا نوشتن
حالا كه به پيشنهاد حسين ، اين وبلاگ رو ايجاد كرده ام ، سوال اصلي كه پيش مي آيد اين است كه براي كه و براي چه و چه بايد بنويسم و در برابر اين سوالات پاسخ هاي زير بنظرم مي آيد:
يك پاسخ اين است كه مي نويسم تا وبلاگم پر بار گردد و بعد از مدتي بتوانم به ديگران بگويم وبلاگ دارم ، يا اينكه غير مستقيم به گوش دور و بري هايي كه مرا مي شناسند برسد كه من وبلاگ دارم آنگاه پشت سرم و گاهاً جلوم بگويند آقاي دكتر شنيديم وبلاگ هم داري، آنگاه من در جوابشان مي گويم ،‌از كجا فهميديد قرار نبود كسي بفهمد و عجب از اين افراد فضول و خبر چين ، البته من اين كاره نيستم و صرفاً براي باري به هر جهت وبلاگ مي نويسم اما در درونم يك خوشحالي و شعفي ايجاد مي شود از اينكه يك صفت و خصوصيات ديگر نيز به تيترهاي خودم اضافه شد و خودخواهي و غرور خوشحال كننده اي تمام وجودم را مي گيرد به طوري كه تا ساعت ها خوشحال هستم و با اين دليل من هر روز و هر روز تشويق مي شوم بيشتر و بيشتر بنويسم و حتي مطالعه بيشتر داشته باشم تا قلم و نوشتنم پربار تر شود تا بتوانم بيشتر عرض اندام كنم و ديگران بيشتر و بيشتر در هر جاء و ناجايي بگويند كه وبلاگ هاي دكتر را خوانده ايد و ديده ايد چه قلم و چه انديشه ژرف و خاصي دارد، و در اين راه فكر مي كنم اين شمارنده افرادي كه به وبلاگ سرزده اند. چقدر چيز خوبي است هر روز و هر روز به وبلاگ سر مي زنم تا ببينم چند نفر به شمارنده وبلاگم اضافه شده اند و شايد خودم بارها و بارها وارد آن شوم تا شمارنده آن بالا و بالاتر رود ، و از آن شعف انگيز تر اين نظرسنجي .بلاگ است كه هرگاه كسي بر نوشته هاي من نقدي يا نظري اضافه نمايد چنان آن غرور خوشحال كننده در درونم شعله ور مي گردد كه من آنقدر مهم هستم كه حالا افرادي هستند كه نوشته هاي مرا مي خوانند و بر آن نقد مي نويسند.
يك علت ساده ديگر مي تواند اين باشد كه من هميشه در ساعت هاي خلوت و تنهايي دست نوشته اي داشتم پراكنده كه بر حسب زمان و شرايط حالت هاي خاص آن دوران نوشته ام و اكنون با وبلاگ مي توانم از اين به بعد اين مطالب را در يك جا كنار هم ذخيره نمايم طوري كه هم خودم بتوانم تفكرات و دست نوشته هاي قبلي را بازخواني كنم و هم اگر احياناً كسي به وبلاگ من سر زد ، بتواند عقايد و ديدگاه هاي مرا بخواند و اينجا دوباره آن غرور خوشحال كننده به من باز مي گردد كه شايد يك روز كسي به من زنگ بزند و بگويد جناب من مطالب شما را مطالعه نمودم شما عجب ديدگاه نو و مترقي داريد و من مريد شما شده ام و دوست دارم بيشتر با شما آشنا شوم و يا حتي مي بينم اين غرور خوشحال كننده مرا تا بعد مرگ هم فعال مي كند به اين معني كه بعد مرگم من صفحات زيادي دست نوشته دارم خانواده و دوستان مي توانند با آن پز بدهند و بگويند دكتر دست قلم خوبي هم داشته و من با آن هميشه ياد گردم.

علت ديگر مي تواند اين باشد كه من هميشه دوست داشته ام يك نويسنده قهار باشم، هميشه فكر كردم كه عقايد و تفكرات من كه در دورانهاي خاص به ذهنم آمده است مي تواند به صورت كتابي در آيد كه ديگران از آن استقبال زيادي كنند و من مطمئن بوده ام كه من مخاطبان خاص خودم را كه با خواندن كتاب من دچار روشنفكري و خودآكاهي مي شوند را منقلب خواهم كرد و امروز وبلاگ بهانه خوبي براي رسيدن به اين هدف ديرينه است كه خودم را محك بزنم كه چقدر مي توانم در اين راه موفق باشم.
دليل ديگر اين است كه يك حس دروني وجود دارد كه هميشه دوست دارم حرف هاي درونم را به قلم بيارم و بدينوسيله آن خود دروني خودم را آرام كنم چرا كه نوشتن بر خلاف گفتن يك حركت يكطرفه است كه طرف مقابل تو در مقابل تو ياراي اعتراض و مخالفت و تمجيد و تحقير ندارد و اين امكان را به تو مي دهد كه حرف هاي دلت را بزني ،‌اين نوع خاص نوشتن كه نه بخاطر كسي است و نه مخاطب خاصي دارد و نه موقع نوشتن فكر مي كني كسي آن را بخواند صادقانه ترين حرفهاي دروني تووست صادقانه ترين جوششهاي خود دروني خود كه شايد براي ديگران بي ارزش ، بي معني و تو خالي باشد ولي براي تو چون از فطرت دروني تو نشأت مي گيرد هميشه مقدس و زيباست.
اما يكي ديگر از دلايلي كه فكر مي كنم وبلاك جاي مناسبي براي اعترافات انسان است، نوشتن تعارض هاي وجدان دورني و هواي نفساني انسان،‌ ‌نوشتن صادقانه آنچه كه انسان در دنياي روزمره انجام مي دهد و دوست ندارد كسي بداند،‌ و بي شك هر انساني در روزمرگي خود هر روز كارهايي را انجام مي دهد، كه خودش نيز از آن حالش بهم مي خورد و از آنجا كه نمي تواند هواي نفساني خود را كنترل كند خودخواهي هاي شخصي باعث مي شود كه عملي بر خلاف وجدان خود انجام دهد، دروغ ها و تهمت ها ، تفكرات بد ، حق كشي ها ، تجاوز به حقوق ديگران دزدي ، رشوه ، تفكرات شيطاني كه انسان در ذهن دارد،‌ اگر چه ممكن است هيچگاه به آن نرسد مجموعه اي از اين اعتراف يك انسان نزد خود نيز كمي انسان را پاك تر مي كند از طرفي به نظر من باعث مي شود سعي كند حجم اين اعترافات رفته رفته كم شود و از طرفي شايد شجاعت اين را پيدا كند كه روزي حتي بعد از مرگش تمامي گناهان خود را اعتراف نمايد اگر چه محل نوشتن اين اعتراف قطعاً در وبلاگي خصوصي و ناشناس است.
و همين الان كه اين مطالب را مي نويسم فكر مي كنم اگر افراد زيادي وبلاگ اعتراف داشته باشند چقدر براي ساير انسانها خواندن آن مفيد خواهد بود تا دنيا و پيرامون خود و انسانهاي آنها را بهتر بشناسند.
اما آنچه من فكر مي كنم شايسته آن باشد كه من سعي كنم در اين وبلاگ بنوسيم آن باشد كه براي خويشاوندان خود آنطور كه دكتر شريعتي در دست نوشته "دوست داشتن از عشق برتر است"، خويشاوند را معرفي مي كند. بنويسم همان هايي كه هميشه بهانه زنده بودنم بوده اند و آنهم با هدف اينكه با همه خويشاوندان بتوانيم دشواري ها، تلخي ها و نا اميدي هاي بودن در اين دنياي پست و زبون را براي "به سوي او" رفتن و رسيدن تحمل كنيم.
اگر چه سعي مي كنم از خويشاوند و به سوي او در آتي بيشتر سخن بگويم اما در نهايت فكر مي كنم كه دليل نوشتن من، همه آنچه كه گفتم مي تواند باشد و به اميد آنكه روزي نوشتنم خالصانه گردد.
جمعه 13 دي ساعت 10 شب

۱۳۸۷ دی ۱۲, پنجشنبه

تقديم به حسين كه مرا با وبلاگ آشنا كرد:
آن دوست كه ديدنش بيارايد چشم وزنديدنش از گريه نياسايد چشم
ما را زبراي ديدنش بايد چشم گر دوست نبيند به چه كار آيد چشم
(با يزيد بسطامي)