۱۳۸۷ دی ۱۶, دوشنبه

خودكشي تدريجي
پس از چهل روز سفر خارجي ، در نيمه هاي يك شب به قول راننده تاكسي خيلي تميز وارد تهران شدم، از همان بدو ورود به داخل شهر ، چشمهام شروع كرد به سوزش و يك احساس خفگي بهم دست داد،‌ هر چه بيشتر وارد شهر مي شدم اين احساس بدتر و بدتر مي شد و دقيقاً مي توان تشبيه به اين كرد وارد يك اتاق بسته كه بخاري آن دائم دود مي كند وارد شده اي ، شيشه ها را كمي پايين دادم با اين كه هوا خيلي سرد بود ولي اين احساس خيلي تغييري نكرد ، از آقاي راننده خواستم كه هواكش ماشين من را روشن كند كه ايشان پس از آنكه دكمه آن را زد گفت " آقا الان چند روزي هست كه هوا تازه خيلي خوب شده ، اگر دو روز پيش مي آمدي چه مي گفتي، تازه الان شبه و هوا خيلي تميز تر از روز". آري آنگاه رو به خانمم كه از احساس نفس تنگي قيافش ديدني شده بود كردم و گفتم راست مي گويد اين سنگيني هوا مال اين است كه ما مدت طولاني از اين هوا محروم بوده ايم بهت قول مي دهم تا فردا ظهر براي ما نيز اين هوا عادي شود.
هنوز ظهر نشده بود كه ديدم كمكم سوزش چشم و نفس تنگي ام رفع شد و انگار نه انگار كه دم دم هاي صبح از دست اين هوا احساس خفگي مي كردم ، آخه از حق هم نگذريم هر چي باشه اين ريه ها و چشم ها بزرگ شده همين تهران هستند و خيلي سريع به هواي آن ، آداپته شدند.
در راه كه از فرودگاه مي آمدم با خود فكر كردم گناه بيش از 10 ميليون مردمي كه در تهران زندگي مي كنند چيست كه بايد هر روز و هر روز تمامي اين سموم و آلودگي را وارد ريه هاي خود كنند و يك خودكشي تدريجي را به خود تحميل كنند.
چه كسي آمده است آمار ، بيماريها، مرگ ها سقط ها ، سرطانها ، كاهش ضريب هوشي ، بيماري هاي عصبي حاصل از اين آلودگي را محاسبه نمايد و آ‌يا واقعاً هزينه اي كه درنهايت آن به مرگ شهروندان تهراني منجر مي گردد كمتر از هزينه اي است كه مي توان براي خروج از اين بحران پرداخت گردد.
آيا در اين قرن 21 كه انسان به كرات ديگر مي ره و كلاهك هسته اي خود را دو دور دور دنيا مي گرداند و سپس سر جاي اولش مي نشاند ، بيشتر از حل اين بحران بزرگ درمانده است.
يا نه آيا كشورمان كه يكي از معدود كشور هاي دنياست كه ماشاء اله سرشار از معادن بزرگ نفت و گاز و هزاران كوفت و زهرمارست،‌درآمد و بودجه اي براي تامين هزينه هاي خروج از اين بحران ندارد.
آيا در اين كلان شهر پرجمعيت ،‌هيچ مديري نيست كه بتواند براي خروج از اين بحران تدبيري بيانديشد.
آري خوب كه نگاه مي كنم ظاهراً‌ همه اهالي اين شهر را اين آلودگي مسموم كرده است و معتاد، و آنقدر ضريب هوشي و خلاقيت افراد را پايين آورده است كه ظاهراً‌هيچكس به اين بحران فكر نمي كند. خوب كه فكر مي كنم مي بينم چيزهاي ديگرمان نيز بهتر از آلودگي هوا نيست نمي خوام بعد از چهل روز نبودن در كشور ، ساز مخالف بزنم و همه چيز را منفي نگاه كنم و سير ترشي آن را زياد كنم،‌واقعاً اينطور نيست من عليرغمي كه سفر به اكثر دنيا ، از خاورميانه و استراليا كرفته تا اروپا و قاره آمريكا را تجربه كردم هميشه نكات منفي آن ها را سعي كرده ام پررنگ كنم و نكات مثبت خود را نيز هم.
من كه هميشه در بازگشت از اين سفر ها ، سعي كرده ام به هموطنانم كه مي پرسند "آنجا چه خبر؟؟" ، خيلي زيركانه برسونم كه آنجا هم مشكلات خاص خودشان را دارد و كشور خودمان كمي از آنها نمي آورد ولي واقعاً‌اين بار كم آورده ام.
آيا واقعاً اين حق مان است ،‌امروز كه به سطح شهر آمدم مسر نياوران تا جردن را حدود 5/1 ساعت طي كردم در راه بارها و بارها شاهد دعوا و نزاع آدم ها با هم كه در اين ترافيك سنگين خسته شده بودند، بودم ، شاهد تصادف هاي عمدي و از روي لج بازي با هم ، شاهد سطح شهري كثيف و سياه و آلوده، شاهد بافت شهري ناهمگون با بناهاي زشت و چشم زننده و ...
به كدامين گناه ، مستحق چنين سرنوشتي شده ايم و آيا راهي براي خروج از اين وجود ندارد؟ كه سخت معتقدم كه وجود دارد و اگر هر شخص حتي حركتي كوچك به كوچكي همين نوشته من انجام دهد نتيجه اي بزرگ حادث مي شود.
يكشنبه 7 صبح 15 دي ماه

۱۳۸۷ دی ۱۴, شنبه

چرا نوشتن
حالا كه به پيشنهاد حسين ، اين وبلاگ رو ايجاد كرده ام ، سوال اصلي كه پيش مي آيد اين است كه براي كه و براي چه و چه بايد بنويسم و در برابر اين سوالات پاسخ هاي زير بنظرم مي آيد:
يك پاسخ اين است كه مي نويسم تا وبلاگم پر بار گردد و بعد از مدتي بتوانم به ديگران بگويم وبلاگ دارم ، يا اينكه غير مستقيم به گوش دور و بري هايي كه مرا مي شناسند برسد كه من وبلاگ دارم آنگاه پشت سرم و گاهاً جلوم بگويند آقاي دكتر شنيديم وبلاگ هم داري، آنگاه من در جوابشان مي گويم ،‌از كجا فهميديد قرار نبود كسي بفهمد و عجب از اين افراد فضول و خبر چين ، البته من اين كاره نيستم و صرفاً براي باري به هر جهت وبلاگ مي نويسم اما در درونم يك خوشحالي و شعفي ايجاد مي شود از اينكه يك صفت و خصوصيات ديگر نيز به تيترهاي خودم اضافه شد و خودخواهي و غرور خوشحال كننده اي تمام وجودم را مي گيرد به طوري كه تا ساعت ها خوشحال هستم و با اين دليل من هر روز و هر روز تشويق مي شوم بيشتر و بيشتر بنويسم و حتي مطالعه بيشتر داشته باشم تا قلم و نوشتنم پربار تر شود تا بتوانم بيشتر عرض اندام كنم و ديگران بيشتر و بيشتر در هر جاء و ناجايي بگويند كه وبلاگ هاي دكتر را خوانده ايد و ديده ايد چه قلم و چه انديشه ژرف و خاصي دارد، و در اين راه فكر مي كنم اين شمارنده افرادي كه به وبلاگ سرزده اند. چقدر چيز خوبي است هر روز و هر روز به وبلاگ سر مي زنم تا ببينم چند نفر به شمارنده وبلاگم اضافه شده اند و شايد خودم بارها و بارها وارد آن شوم تا شمارنده آن بالا و بالاتر رود ، و از آن شعف انگيز تر اين نظرسنجي .بلاگ است كه هرگاه كسي بر نوشته هاي من نقدي يا نظري اضافه نمايد چنان آن غرور خوشحال كننده در درونم شعله ور مي گردد كه من آنقدر مهم هستم كه حالا افرادي هستند كه نوشته هاي مرا مي خوانند و بر آن نقد مي نويسند.
يك علت ساده ديگر مي تواند اين باشد كه من هميشه در ساعت هاي خلوت و تنهايي دست نوشته اي داشتم پراكنده كه بر حسب زمان و شرايط حالت هاي خاص آن دوران نوشته ام و اكنون با وبلاگ مي توانم از اين به بعد اين مطالب را در يك جا كنار هم ذخيره نمايم طوري كه هم خودم بتوانم تفكرات و دست نوشته هاي قبلي را بازخواني كنم و هم اگر احياناً كسي به وبلاگ من سر زد ، بتواند عقايد و ديدگاه هاي مرا بخواند و اينجا دوباره آن غرور خوشحال كننده به من باز مي گردد كه شايد يك روز كسي به من زنگ بزند و بگويد جناب من مطالب شما را مطالعه نمودم شما عجب ديدگاه نو و مترقي داريد و من مريد شما شده ام و دوست دارم بيشتر با شما آشنا شوم و يا حتي مي بينم اين غرور خوشحال كننده مرا تا بعد مرگ هم فعال مي كند به اين معني كه بعد مرگم من صفحات زيادي دست نوشته دارم خانواده و دوستان مي توانند با آن پز بدهند و بگويند دكتر دست قلم خوبي هم داشته و من با آن هميشه ياد گردم.

علت ديگر مي تواند اين باشد كه من هميشه دوست داشته ام يك نويسنده قهار باشم، هميشه فكر كردم كه عقايد و تفكرات من كه در دورانهاي خاص به ذهنم آمده است مي تواند به صورت كتابي در آيد كه ديگران از آن استقبال زيادي كنند و من مطمئن بوده ام كه من مخاطبان خاص خودم را كه با خواندن كتاب من دچار روشنفكري و خودآكاهي مي شوند را منقلب خواهم كرد و امروز وبلاگ بهانه خوبي براي رسيدن به اين هدف ديرينه است كه خودم را محك بزنم كه چقدر مي توانم در اين راه موفق باشم.
دليل ديگر اين است كه يك حس دروني وجود دارد كه هميشه دوست دارم حرف هاي درونم را به قلم بيارم و بدينوسيله آن خود دروني خودم را آرام كنم چرا كه نوشتن بر خلاف گفتن يك حركت يكطرفه است كه طرف مقابل تو در مقابل تو ياراي اعتراض و مخالفت و تمجيد و تحقير ندارد و اين امكان را به تو مي دهد كه حرف هاي دلت را بزني ،‌اين نوع خاص نوشتن كه نه بخاطر كسي است و نه مخاطب خاصي دارد و نه موقع نوشتن فكر مي كني كسي آن را بخواند صادقانه ترين حرفهاي دروني تووست صادقانه ترين جوششهاي خود دروني خود كه شايد براي ديگران بي ارزش ، بي معني و تو خالي باشد ولي براي تو چون از فطرت دروني تو نشأت مي گيرد هميشه مقدس و زيباست.
اما يكي ديگر از دلايلي كه فكر مي كنم وبلاك جاي مناسبي براي اعترافات انسان است، نوشتن تعارض هاي وجدان دورني و هواي نفساني انسان،‌ ‌نوشتن صادقانه آنچه كه انسان در دنياي روزمره انجام مي دهد و دوست ندارد كسي بداند،‌ و بي شك هر انساني در روزمرگي خود هر روز كارهايي را انجام مي دهد، كه خودش نيز از آن حالش بهم مي خورد و از آنجا كه نمي تواند هواي نفساني خود را كنترل كند خودخواهي هاي شخصي باعث مي شود كه عملي بر خلاف وجدان خود انجام دهد، دروغ ها و تهمت ها ، تفكرات بد ، حق كشي ها ، تجاوز به حقوق ديگران دزدي ، رشوه ، تفكرات شيطاني كه انسان در ذهن دارد،‌ اگر چه ممكن است هيچگاه به آن نرسد مجموعه اي از اين اعتراف يك انسان نزد خود نيز كمي انسان را پاك تر مي كند از طرفي به نظر من باعث مي شود سعي كند حجم اين اعترافات رفته رفته كم شود و از طرفي شايد شجاعت اين را پيدا كند كه روزي حتي بعد از مرگش تمامي گناهان خود را اعتراف نمايد اگر چه محل نوشتن اين اعتراف قطعاً در وبلاگي خصوصي و ناشناس است.
و همين الان كه اين مطالب را مي نويسم فكر مي كنم اگر افراد زيادي وبلاگ اعتراف داشته باشند چقدر براي ساير انسانها خواندن آن مفيد خواهد بود تا دنيا و پيرامون خود و انسانهاي آنها را بهتر بشناسند.
اما آنچه من فكر مي كنم شايسته آن باشد كه من سعي كنم در اين وبلاگ بنوسيم آن باشد كه براي خويشاوندان خود آنطور كه دكتر شريعتي در دست نوشته "دوست داشتن از عشق برتر است"، خويشاوند را معرفي مي كند. بنويسم همان هايي كه هميشه بهانه زنده بودنم بوده اند و آنهم با هدف اينكه با همه خويشاوندان بتوانيم دشواري ها، تلخي ها و نا اميدي هاي بودن در اين دنياي پست و زبون را براي "به سوي او" رفتن و رسيدن تحمل كنيم.
اگر چه سعي مي كنم از خويشاوند و به سوي او در آتي بيشتر سخن بگويم اما در نهايت فكر مي كنم كه دليل نوشتن من، همه آنچه كه گفتم مي تواند باشد و به اميد آنكه روزي نوشتنم خالصانه گردد.
جمعه 13 دي ساعت 10 شب

۱۳۸۷ دی ۱۲, پنجشنبه

تقديم به حسين كه مرا با وبلاگ آشنا كرد:
آن دوست كه ديدنش بيارايد چشم وزنديدنش از گريه نياسايد چشم
ما را زبراي ديدنش بايد چشم گر دوست نبيند به چه كار آيد چشم
(با يزيد بسطامي)