من به دنبال چه هستم؟
مي دانم كه خيلي زود از دنيا مي روم، اين زود مي تواند يك ثانيه ديگر باشد (الحمد ا... كه نبود) يا مي تواند 40 سال ديگر باشد فرقي نمي كند خيلي زود فرا مي رسد زودتر از آنكه حس كني چگونه گذشت همانگونه كه تا كنون گذشته.
من مي ميرم اما با بدني بيمار و رنجور، تني كه قدر سلامتي را در دوران جواني ندانسته و هرچه خواسته خورده، ورزش هم نكرده، بخودش هم در كاركردن و ... فشار آورده و حالا زود هنگام از ايست قلبي بخاطر چاقي مي ميرم بي آنكه درد و رنج زياد ببرم يا نه از سرطان خون يا ريه يا كولون و يا از چاقي مفرط يا هزار بلا همراه آن، فرقي نمي كند در هر صورت من مي ميرم.
اگر براي مردنم يك ساعت وقت باشد در مورد آنچه كردم و گذشته و آنچه در آن دنيا بسرم مي آيد در آن لحظه چه فكر مي كنم؟
من در اين سالها دنبال چه بوده ام و آيا آنها را بدست آورده ام؟ آيا امروز از خود و گذشته ام راضي ام؟
و هي با خودم فكر مي كنم و سعي مي كنم خود را قانع كنم كه خوب زندگي كرده ام و هي لابه لاي مواردي كه مي خواهم يادآور شوم به عنوان نتايج مثبت زندگي ام، كارهاي زشت و بدم و موارد عبث زندگي به ذهنم مي آيد.
1. من مگر از زندگي چه مي خواستم، خدا به من از ابتدا عنايت خاص داشت و من خوب خوردم، خوب پوشيدم و خوب زندگي كردم، همه دنيا را گشتم، در مسند هاي مهم كار تلاش كردم و فردي مفيد بودم، به نسبت ساير هم دوره اي هاي كودكي هم كه بخواهم خودم را بسنجم نمره خوبي مي گيرم. مگر آدم چه انتظاري از زندگي دارد، شايد انتظار من زيادي است همين قدر كه آنقدر جسارت داشته ام از شهرم خارج شوم خودش خيلي است در بهترين دانشگاه درس خواندم و در كارهايي كه بدست گرفتم بهترين بودم بعد هم كه خودم تصميم گرفتم فعاليتم را كم كنم.
2. خدا را شكر من تمام سعي ام را براي خوب بودن كردم، هميشه از بچه گي ، به دنبال يك چيز و يك كلمه بودم و آن هم كمال، در تمام دست نوشته هايم از بچه گي تا دبيرستان و دانشگاه و در حرف هايم موقع خواستگاري تا حالا هميشه دنبال تكامل بودم، دنبال بهتر بودن، من هميشه بسوي او بوده ام حال اگر گاهي نقصان داشته ام انسان هستم و جائز الخطا و اميدوارم خدا از خطاهايم بگذرد.
3. ديگر چكار مي خواستم بكنم، كار خير، هيچگاه از آن غافل نبوده ام، مگر زماني بوده است كه كسي به من مراجعه كرده باشد و من مشكلش را حل نكرده باشم و امروز هم بواسطه همين از خدا انتظار دارم كه دستم را بگيرد و از گناهانم بگذرد.
4. آه پدر و مادر، من هميشه خير آنها را خواسته ام، هميشه به آنها احترام گذاشته ام، هميشه دوستشان داشته ام و تازگي ها كه جدا از بحث روزمره كه سعي مي كنم احترام خاص به آنها بگذارم و محبت كنم و وظيفه فرزندي را در نهايتي كه با توجه به اينكه متأهل هستم انجام دهم.
5. همسرم، هميشه سعي كردم انصاف، عدالت، صبوري و وظيفه ام را درست انجام دهم من امروز خودم را بابت هيچ چيز سرزنش نمي كنم و فكر مي كنم تمام سعي و تلاشم را براي يك زندگي خوب و بهتر انجام داده ام.
6. جامعه و مردم، خدا تو خود خوب مي داني كه من راه رسيدن به تو را از مردم مي دانستم و هميشه مبناء تمام زندگي ام خدمت و كاري براي خلق بوده است و در اين راه در حد وسعم تمام سعيم را كرده ام.
7. خودم ، چي؟ منظور از خودم چيست؟ من كه كسي نيستم، قابل نيستم كه در مورد خودم حرف بزنم، چي؟ اصرار داري كه اين بار حرف بزنم، خيلي جالب است چي شده است كه اين دم آخري خود من اينقدر حساس شده و يك نداي دروني به من مي گويد در مورد خودم چه كردم؟ به خودم چه اهميتي داده ام؟ براي خودم چه كار كرده ام؟ اكنون كه دارم مي روم مهمترين موضوع مورد بحث آتي در دنياي جديد و منزلگاه جديد، آخر همان خود من است و اين ديگر نشاني از موارد قبلي نيست. واي پس مجبورم بيشتر فكر كنم تا حالا فرصتي نشده بود در موردش فكر كنم.
آري اين دم رفتن خوب كه فكر مي كنم من خود دروني ام را فراموش كرده بودم، به نداهايش به خواسته هايش توجهي نكردم، من هيچگاه به خود دروني ام احترام نگذاشته ام، شده بودم يك انسان روزمره، كه عادت كرده به روزمره گي، حالا فكر مي كنم من همه كارهايم از روي عادت و تكرار انجام مي شد و يكسري شعار ها و حرف ها و خوانده ها شده بود ملكه ذهنم و فقط آنها را تكرار مي كردم، من هيچگاه فكر نمي كردم كه چرا مي خورم، چرا مي روم، چرا كمك مي كنم و در واقع من در تمام اين سالها فقط كار تكراري و عادتي انجام مي داده ام.
و حالا چون همه آن كار ها از روي عادت و تكرار بوده است خود دروني ام (خودم) را ارضاء نكرده است،خود دروني ام را نساخته است، و براي او اين همه را انجام نداده است و حالا خودم هيچ توشه اي براي منزل بعدي ام ندارم.
خدايا من نفهميدم كه اول من بايد خودم را مي ساختم، خودم را كامل مي كردم، خودم را شفاف و پاك مي كردم و بعد پيرامونم را.
من بايد اول به خودم كمك مي كردم، اول بايد به ندا هاي دروني خودم گوش مي دادم،اول بايد به داد خودم مي رسيدم، مگر نمي گويند "چراغي كه بر خانه رواست بر مسجد حرام است"؟ من اول بايد مشكلات و درد هاي خودم را حل مي كردم.
من بايد اول خودم را مي گشتم بعد دنياي پيرامون خودم را.
من بايد اول به خودم راست مي گفتم بعد به مردم كوچه و بازار.
من بايد اول براي خودم كار خير مي كردم.
و حال كه دارم به منزل ابدي مي روم توشه اي ندارم چون همه ساخته ها و توشه هايم در همين دنيا مي ماند، من فقط خودم را در اين سفر مي برم و آنچه كه در سفر به دنيا و نقالي ها و ژست ها و خيرخواهي هاي تكراري و ... بدست آوردم همه را همين جا بايد بگذارم.
آه چقدر خوب مي شد حالا كه دارم مي رم با خود يك روح مطمئن،پاك ، شفاف و آرام را با خودم مي بردم، روحي كه هيچگاه دروغ نگفته، هيچگاه ؟ حيواني نخورده و نكرده،هيچگاه دنبال شهوت راني و چشم چراني و دروغ و نيرنگ و دغل بازي نبوده،روحي كه هيچگاه براي پول، نام و مقام و نان همه چيز را زير پا نگذاشته است.
خدا يا الان ديگه اين روح هيچ نيازي به تمجيد و بد گفتن يا خوب گفتن دوستان و همكاران و فاميل و همسر و بچه ندارد، حالا ديگه اين پول هاي انباشته و ملك هاي آباد و ماشين آخرين مدلم ، هيچ كمكي و حسي به من دست نمي ده.
حالا ديگه فرقي نمي كنه تو لس آنجلس زندگي مي كنم يا تو علي آباد كتول، مهم اينه كه روح آرام و پاك داشته باشم.
داشت يادم مي رفت من به دنبال چه هستم؟ اگر فرصتي دوباره براي پرداختن به خودم باشد و فكر كردن آنچه كه مي توانم دنبالش باشم را يادداشت مي كنم.
پول ، خونه ، ماشين خوب ، مسافرت هاي خوب در هتل هاي مجلل، بچه خوب و همسر خوب، دوستان خوب، محل زندگي خوب (كشور خوب)، كار خوب، كار راحت و ساده و پر درآمد، كتاب خوب، دست خير، دروغ نگفتن، به ديگران كمك كردن ، كار زشت نكردن، غيبت نكردن،خدا را پرستيدن، عبادت، زياد نخوردن و راحت خوابيدن، چشم چران نبودن، شكم باره نبودن،شهوت راني نكردن، مال مردم را نخوردن، بد بيني نداشتن، با كار مردم كار نداشتن، به مردم كمك كردن، گره از مشكلات مردم باز كردن، مؤثر بودن، به پدر و مادر و همسر و بچه كمك كردن و محبت كردن،مفيد بودن، آدم خوبي بودن، كار زياد كردن، در دود و دم زندگي كردن،در كشور خود زندگي كردن، در كشور بيگانه زندگي نكردن.
- در كانون گرم خانواده و فاميل بودن و متوجه احساسات و عواطف و نيازهاي دروني خود
- رفتن در كشور بيگانه و تنها بودن و بي اثر
- چاپلوسي كردن دروغ گفتن و دزدي كردن براي يك لقمه نون در آوردن
- درس خواندن تا درجات عالي، كثيف بودن، بي نظم بودن ، در برابر ظلم ايستادن
- صادق بودن، رك بودن، خالص بودن،..
تفكيك چيزهاي خوب از بد به نظر كار خيلي آساني است ولي مشكل اينجاست كه چگونه مي توان پولدار بود ولي دروغ نگفت، حلال و حرام را كامل رعايت كرد، خوب پس بهتره قيد پولداري رو زد و به جاي آن لقمه مال حلال تو سفره زن و بچت بياري.
چطور ميشه بي پولي را تحمل كرد: خوب اگر بي پول باشي، قيد خيلي چيزها رو بايد بزني، قيد خونه خوب، قيد لباس خوب، قيد همسر خوب،قيد بچه تحصيل كرده،و غذا خوب، و سفر خوب و ديگر اعتبار هم پيش مردم نداري، ديگر هيچكس قبولت نداره تا چه اينكه بخواد ازت كمك بگيره ديگر اگر بخواهي كمك آنچناني هم نمي تواني بكني، صبح و شب گرفتار در آوردن پول حلال هستي، پول و وقت مقاله و كتاب خواندن و دانشگاه رفتن هم كه نداري، پس كمك چنداني چه فكري چه مالي نمي تواني بكني. مي شي يك آدم هيچكاره كه هيچكي بيادش هم نمي ياره.
خوب حالا مقايسه كن كدوم رو مي خواهي:
1. آدم بي پول و خونه و ماشين و مفلس كه همسر و اطرافيان غر بهت مي زنند و قبولت هم ندارند ولي آدمي هستند راستگو، مال حلال خور، كه اگر همين دو تا را داشته باشي مي شي آدمي با روحي آرام و سرشار از اميد مغفرت
2. آدم پولدار با خونه آنچناني و ماشين آخرين سيستم، با رضايت همسر و فرزند و اطرافيان با هزار دروغ و چاپلوسي و تقلب با مالي حرام و بهتر بگويم روحي نا آرام و غير آماده براي سفر.
من فكر مي كنم انتخاب اين دو تا خيلي راحت ولي بايد توجه كني:
در حالت اول مهم اينه كه از اصل هدف پولدار شدن و تشريفات زندگي به هر طريقي و روشي گذشته باشي وگرنه مي شي آدم بي پولي كه بخاطر بدست آوردن پول ممكن است هزار دروغ بگي و يك جا هايي هم كم بياري، اصل پولداري كه بد نيست ولي نه به هر روش و طريقي.
در حالت دوم هم تازه معلوم نيست رضايت همسر و بچه و اطرافيانت را بدست بياوري تازه خيلي وقت ها تو اين موقع ها انتظارات بيشتر مي شود و حساسيتها و كينه ها بيشتر.
من به دنبال چه هستم؟ دارم ديرم ميشه بايد زودتر بخوابم كه فردا زودتر بيدار بشم كه برم سركار، سر روزمره گي و كارهاي عادتي روزانه، بگذريم بهتره فراموش كنم تفكرات امشب را.
نياوران 3:05 بامداد پائيز 88
مي دانم كه خيلي زود از دنيا مي روم، اين زود مي تواند يك ثانيه ديگر باشد (الحمد ا... كه نبود) يا مي تواند 40 سال ديگر باشد فرقي نمي كند خيلي زود فرا مي رسد زودتر از آنكه حس كني چگونه گذشت همانگونه كه تا كنون گذشته.
من مي ميرم اما با بدني بيمار و رنجور، تني كه قدر سلامتي را در دوران جواني ندانسته و هرچه خواسته خورده، ورزش هم نكرده، بخودش هم در كاركردن و ... فشار آورده و حالا زود هنگام از ايست قلبي بخاطر چاقي مي ميرم بي آنكه درد و رنج زياد ببرم يا نه از سرطان خون يا ريه يا كولون و يا از چاقي مفرط يا هزار بلا همراه آن، فرقي نمي كند در هر صورت من مي ميرم.
اگر براي مردنم يك ساعت وقت باشد در مورد آنچه كردم و گذشته و آنچه در آن دنيا بسرم مي آيد در آن لحظه چه فكر مي كنم؟
من در اين سالها دنبال چه بوده ام و آيا آنها را بدست آورده ام؟ آيا امروز از خود و گذشته ام راضي ام؟
و هي با خودم فكر مي كنم و سعي مي كنم خود را قانع كنم كه خوب زندگي كرده ام و هي لابه لاي مواردي كه مي خواهم يادآور شوم به عنوان نتايج مثبت زندگي ام، كارهاي زشت و بدم و موارد عبث زندگي به ذهنم مي آيد.
1. من مگر از زندگي چه مي خواستم، خدا به من از ابتدا عنايت خاص داشت و من خوب خوردم، خوب پوشيدم و خوب زندگي كردم، همه دنيا را گشتم، در مسند هاي مهم كار تلاش كردم و فردي مفيد بودم، به نسبت ساير هم دوره اي هاي كودكي هم كه بخواهم خودم را بسنجم نمره خوبي مي گيرم. مگر آدم چه انتظاري از زندگي دارد، شايد انتظار من زيادي است همين قدر كه آنقدر جسارت داشته ام از شهرم خارج شوم خودش خيلي است در بهترين دانشگاه درس خواندم و در كارهايي كه بدست گرفتم بهترين بودم بعد هم كه خودم تصميم گرفتم فعاليتم را كم كنم.
2. خدا را شكر من تمام سعي ام را براي خوب بودن كردم، هميشه از بچه گي ، به دنبال يك چيز و يك كلمه بودم و آن هم كمال، در تمام دست نوشته هايم از بچه گي تا دبيرستان و دانشگاه و در حرف هايم موقع خواستگاري تا حالا هميشه دنبال تكامل بودم، دنبال بهتر بودن، من هميشه بسوي او بوده ام حال اگر گاهي نقصان داشته ام انسان هستم و جائز الخطا و اميدوارم خدا از خطاهايم بگذرد.
3. ديگر چكار مي خواستم بكنم، كار خير، هيچگاه از آن غافل نبوده ام، مگر زماني بوده است كه كسي به من مراجعه كرده باشد و من مشكلش را حل نكرده باشم و امروز هم بواسطه همين از خدا انتظار دارم كه دستم را بگيرد و از گناهانم بگذرد.
4. آه پدر و مادر، من هميشه خير آنها را خواسته ام، هميشه به آنها احترام گذاشته ام، هميشه دوستشان داشته ام و تازگي ها كه جدا از بحث روزمره كه سعي مي كنم احترام خاص به آنها بگذارم و محبت كنم و وظيفه فرزندي را در نهايتي كه با توجه به اينكه متأهل هستم انجام دهم.
5. همسرم، هميشه سعي كردم انصاف، عدالت، صبوري و وظيفه ام را درست انجام دهم من امروز خودم را بابت هيچ چيز سرزنش نمي كنم و فكر مي كنم تمام سعي و تلاشم را براي يك زندگي خوب و بهتر انجام داده ام.
6. جامعه و مردم، خدا تو خود خوب مي داني كه من راه رسيدن به تو را از مردم مي دانستم و هميشه مبناء تمام زندگي ام خدمت و كاري براي خلق بوده است و در اين راه در حد وسعم تمام سعيم را كرده ام.
7. خودم ، چي؟ منظور از خودم چيست؟ من كه كسي نيستم، قابل نيستم كه در مورد خودم حرف بزنم، چي؟ اصرار داري كه اين بار حرف بزنم، خيلي جالب است چي شده است كه اين دم آخري خود من اينقدر حساس شده و يك نداي دروني به من مي گويد در مورد خودم چه كردم؟ به خودم چه اهميتي داده ام؟ براي خودم چه كار كرده ام؟ اكنون كه دارم مي روم مهمترين موضوع مورد بحث آتي در دنياي جديد و منزلگاه جديد، آخر همان خود من است و اين ديگر نشاني از موارد قبلي نيست. واي پس مجبورم بيشتر فكر كنم تا حالا فرصتي نشده بود در موردش فكر كنم.
آري اين دم رفتن خوب كه فكر مي كنم من خود دروني ام را فراموش كرده بودم، به نداهايش به خواسته هايش توجهي نكردم، من هيچگاه به خود دروني ام احترام نگذاشته ام، شده بودم يك انسان روزمره، كه عادت كرده به روزمره گي، حالا فكر مي كنم من همه كارهايم از روي عادت و تكرار انجام مي شد و يكسري شعار ها و حرف ها و خوانده ها شده بود ملكه ذهنم و فقط آنها را تكرار مي كردم، من هيچگاه فكر نمي كردم كه چرا مي خورم، چرا مي روم، چرا كمك مي كنم و در واقع من در تمام اين سالها فقط كار تكراري و عادتي انجام مي داده ام.
و حالا چون همه آن كار ها از روي عادت و تكرار بوده است خود دروني ام (خودم) را ارضاء نكرده است،خود دروني ام را نساخته است، و براي او اين همه را انجام نداده است و حالا خودم هيچ توشه اي براي منزل بعدي ام ندارم.
خدايا من نفهميدم كه اول من بايد خودم را مي ساختم، خودم را كامل مي كردم، خودم را شفاف و پاك مي كردم و بعد پيرامونم را.
من بايد اول به خودم كمك مي كردم، اول بايد به ندا هاي دروني خودم گوش مي دادم،اول بايد به داد خودم مي رسيدم، مگر نمي گويند "چراغي كه بر خانه رواست بر مسجد حرام است"؟ من اول بايد مشكلات و درد هاي خودم را حل مي كردم.
من بايد اول خودم را مي گشتم بعد دنياي پيرامون خودم را.
من بايد اول به خودم راست مي گفتم بعد به مردم كوچه و بازار.
من بايد اول براي خودم كار خير مي كردم.
و حال كه دارم به منزل ابدي مي روم توشه اي ندارم چون همه ساخته ها و توشه هايم در همين دنيا مي ماند، من فقط خودم را در اين سفر مي برم و آنچه كه در سفر به دنيا و نقالي ها و ژست ها و خيرخواهي هاي تكراري و ... بدست آوردم همه را همين جا بايد بگذارم.
آه چقدر خوب مي شد حالا كه دارم مي رم با خود يك روح مطمئن،پاك ، شفاف و آرام را با خودم مي بردم، روحي كه هيچگاه دروغ نگفته، هيچگاه ؟ حيواني نخورده و نكرده،هيچگاه دنبال شهوت راني و چشم چراني و دروغ و نيرنگ و دغل بازي نبوده،روحي كه هيچگاه براي پول، نام و مقام و نان همه چيز را زير پا نگذاشته است.
خدا يا الان ديگه اين روح هيچ نيازي به تمجيد و بد گفتن يا خوب گفتن دوستان و همكاران و فاميل و همسر و بچه ندارد، حالا ديگه اين پول هاي انباشته و ملك هاي آباد و ماشين آخرين مدلم ، هيچ كمكي و حسي به من دست نمي ده.
حالا ديگه فرقي نمي كنه تو لس آنجلس زندگي مي كنم يا تو علي آباد كتول، مهم اينه كه روح آرام و پاك داشته باشم.
داشت يادم مي رفت من به دنبال چه هستم؟ اگر فرصتي دوباره براي پرداختن به خودم باشد و فكر كردن آنچه كه مي توانم دنبالش باشم را يادداشت مي كنم.
پول ، خونه ، ماشين خوب ، مسافرت هاي خوب در هتل هاي مجلل، بچه خوب و همسر خوب، دوستان خوب، محل زندگي خوب (كشور خوب)، كار خوب، كار راحت و ساده و پر درآمد، كتاب خوب، دست خير، دروغ نگفتن، به ديگران كمك كردن ، كار زشت نكردن، غيبت نكردن،خدا را پرستيدن، عبادت، زياد نخوردن و راحت خوابيدن، چشم چران نبودن، شكم باره نبودن،شهوت راني نكردن، مال مردم را نخوردن، بد بيني نداشتن، با كار مردم كار نداشتن، به مردم كمك كردن، گره از مشكلات مردم باز كردن، مؤثر بودن، به پدر و مادر و همسر و بچه كمك كردن و محبت كردن،مفيد بودن، آدم خوبي بودن، كار زياد كردن، در دود و دم زندگي كردن،در كشور خود زندگي كردن، در كشور بيگانه زندگي نكردن.
- در كانون گرم خانواده و فاميل بودن و متوجه احساسات و عواطف و نيازهاي دروني خود
- رفتن در كشور بيگانه و تنها بودن و بي اثر
- چاپلوسي كردن دروغ گفتن و دزدي كردن براي يك لقمه نون در آوردن
- درس خواندن تا درجات عالي، كثيف بودن، بي نظم بودن ، در برابر ظلم ايستادن
- صادق بودن، رك بودن، خالص بودن،..
تفكيك چيزهاي خوب از بد به نظر كار خيلي آساني است ولي مشكل اينجاست كه چگونه مي توان پولدار بود ولي دروغ نگفت، حلال و حرام را كامل رعايت كرد، خوب پس بهتره قيد پولداري رو زد و به جاي آن لقمه مال حلال تو سفره زن و بچت بياري.
چطور ميشه بي پولي را تحمل كرد: خوب اگر بي پول باشي، قيد خيلي چيزها رو بايد بزني، قيد خونه خوب، قيد لباس خوب، قيد همسر خوب،قيد بچه تحصيل كرده،و غذا خوب، و سفر خوب و ديگر اعتبار هم پيش مردم نداري، ديگر هيچكس قبولت نداره تا چه اينكه بخواد ازت كمك بگيره ديگر اگر بخواهي كمك آنچناني هم نمي تواني بكني، صبح و شب گرفتار در آوردن پول حلال هستي، پول و وقت مقاله و كتاب خواندن و دانشگاه رفتن هم كه نداري، پس كمك چنداني چه فكري چه مالي نمي تواني بكني. مي شي يك آدم هيچكاره كه هيچكي بيادش هم نمي ياره.
خوب حالا مقايسه كن كدوم رو مي خواهي:
1. آدم بي پول و خونه و ماشين و مفلس كه همسر و اطرافيان غر بهت مي زنند و قبولت هم ندارند ولي آدمي هستند راستگو، مال حلال خور، كه اگر همين دو تا را داشته باشي مي شي آدمي با روحي آرام و سرشار از اميد مغفرت
2. آدم پولدار با خونه آنچناني و ماشين آخرين سيستم، با رضايت همسر و فرزند و اطرافيان با هزار دروغ و چاپلوسي و تقلب با مالي حرام و بهتر بگويم روحي نا آرام و غير آماده براي سفر.
من فكر مي كنم انتخاب اين دو تا خيلي راحت ولي بايد توجه كني:
در حالت اول مهم اينه كه از اصل هدف پولدار شدن و تشريفات زندگي به هر طريقي و روشي گذشته باشي وگرنه مي شي آدم بي پولي كه بخاطر بدست آوردن پول ممكن است هزار دروغ بگي و يك جا هايي هم كم بياري، اصل پولداري كه بد نيست ولي نه به هر روش و طريقي.
در حالت دوم هم تازه معلوم نيست رضايت همسر و بچه و اطرافيانت را بدست بياوري تازه خيلي وقت ها تو اين موقع ها انتظارات بيشتر مي شود و حساسيتها و كينه ها بيشتر.
من به دنبال چه هستم؟ دارم ديرم ميشه بايد زودتر بخوابم كه فردا زودتر بيدار بشم كه برم سركار، سر روزمره گي و كارهاي عادتي روزانه، بگذريم بهتره فراموش كنم تفكرات امشب را.
نياوران 3:05 بامداد پائيز 88
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر