۱۳۸۷ اسفند ۱۵, پنجشنبه

سمفوني مردگان
كتاب سمفوني مردگان نوشته عباس معروفي، اگر چه حكايت از اين دارد كه در گذشته به علت فقر فرهنگي و جهل چگونه يك پدر تحت تاثير افرادي چون اياز پاسبان باعث از بين رفتن انسانيت، استعداد ها و حتي كانون گرم اعضاء خانواده تا مرگ آنها مي شود.
اما بنظر من اين داستان غم انگيز، داستان هميشه بشر در همه اعصار مي باشد با اين تفاوت كه در هر عصر، مدل و نوع آن فرق مي كند و فقط ظاهري قابل قبول براي عصر خود را به خود مي گيرد والا از نظر نتيجه هيچ فرقي با داستان غم انگيز سمفوني مردگان ندارد.
چرا كه فكر مي كنم ريشه همه اين اتفاقات،‌ناشي از اين است كه انسان همه چيز را براي خودش مي خواهد، پدر و مادر تصور مي كنند فرزند مال آنهاست و از هر چيز كه فرزندشان را از آنها بگيرد، وحشت دارند، همسر فكر مي كند شوهرش يا زنش به او تعلق دارد و به هزار دليل و منطقي كه فكر مي كند خير طرف مقابلش را مي خواهد، مي خواهد او را براي خودش حفظ كند و اينجاست كه طرف مقابل در زندان تفكرات و خواسته هاي همسر يا والدين به سوي مرگ تدريجي مي رود.
مادر يا پدر فرزندش را هر جوري كه خودش فكر مي كنديا دوست دارد مي خواهد تربيت كند، چون فكر مي كند فقط راه و عقيده خودش درست است و از هر محيط يا آموزشي كه بقول خودش فرزندش را منحرف كند او را بدور مي كند.
و اين فرزند بزرگ مي شود و مي خواهد بر اساس آنچه كه دوست دارد يا احساس مي كند يا فكر مي كند زندگي كند ولي مواجهه مي باشد با سختگيري ها، مقاومت ها و موانع كه والدينش سد راهش مي گذارند آنهم با دلسوزي و احساسات پدرانه يا مادرانه و فرزند در اين بين، يا تسليم مي شود و مي شود اورهام و يا مقاومت مي كند و تمام ابعاد روحي و رواني اش تخريب مي شود و در نهايت وقتي به لجن كشيده شده مي شود آيدين و در اين راه تنها معدودي از افراد هستند كه بتوانند درصدي از استعداد ها ، احساسات و تفكراتشان را متجلي كنند:
در حاليكه من فكر مي كنم والدين فقط وظيفه اطلاع رساني به فرزند خود را دارند و بايد اجازه دهند او خودش راهش را پيدا كند نه اينكه راهي را برود كه ما مي خواهيم و ما دوست داريم.
و نمي دانم چرا والدين فكر مي كنند فقط خودشان مي فهمند و فقط راه خودشان درست است و هيچگاه نمي خواهند قبول كنند كه انسانها خودشان راهشان را پيدا مي كنند و نيازي به محافظت و مراقبت از طرف آنها ندارند.
گاهي اين موضوع پس از ازدواج هم گريبانگير آدم هاست و تازه بعد از ازدواج همسر انسان وظيفه خطير والدين را مي خواهد دنبال كند تا همسرش خداي ناكرده منحرف نشود، ديگران گولش نزنيد . و اين احساس تعلق و دوست داشتن و مال خود داشتن تا جايي مي رسد كه مي خواهد هر لحظه چك كند همسرش كجاست، چكار مي كند، باكي نشست و برخاست مي كند و چه افرادي رويش تاثير مي گذارند.
تا اينكه همسرش از خيلي از رفت و آمد ها (حتي با پدر و مادرش)، قرارها و ... منع مي شود و گاهي تا آنجا پيش مي رود كه مي خواهد همسرش را تربيت كند يا بهتر بگويم مناسب خودش بسازد. لذا وقتي قرار است كسي فقط براي او باشد پس ديگر هر گونه تفريح و مسافرت و نشاط و مطالعه بدون او بي معني مي شود و ممنوع. آيا براستي همه این تمهیدات وموانع و ممنوعیات باعث می شوند که طرف شمابه سمت شما برگردد و برای شما شود.آری مي بينيم كه در هر عصري خودخواهي ما ، باعث مي شود افراد دوروبر خود را كه فكر مي كنيم خيلي هم دوستشان داريم اسير خود كنيم تا در آن اسارت از هر گونه آزادي هاي فردي و رشد و بالندگي باز بماند تا بميرند.
سه شنبه 07/12/87 نياوران

هیچ نظری موجود نیست: