بنام خدا
قدر عشق
هواپيما از زمين بلند مي شود و بعد از مدتي مي بينم آنقدر بالا رفته كه از ابر ها هم بالاتر رفته، آنگاه وقتي از شيشه هواپيما به ابر ها و به زمين نگاه مي كنم حس عجيبي بهم دست مي ده، اين حس هميشه و هميشه در وجودم به هنگام كندن از زمين و تو دل آسمون رفتن دست مي ده، حس اينكه از زمين كنده شدي، حس اينكه از وراءِ بالاتري داري به زمين و زمينيان نگاه مي كني، حس كوچكي دنيا و تعلقات زميني،حس اينكه به يك جاي كوچك و يا بهتر بگويم به چيز هاي كوچك در اين دنياي بزرگ و پهناور با اينهمه كهكشان و كرات دل بسته اي، حس اينكه بايد فراتر از دنيا و كشور و شهر و محله ات فكر كني، و براي اينكه هر وقت به دل آسمان مي روم احساس كوچكي تعلقات و دل نگراني ها و دغدغه ها و گرفتاري ها، فكر مي كنم انسان وقتي به آسمان پرواز مي كند احساس بزرگي مي كند و در نتيجه دنياي پائين پاي خود و تعلقات خود را كوچك مي بيند، اما آنچه مي خواهم بگويم اين است كه اين يك بعد از ابعاد انساني است انسان موجود پيچيده اي است با اجزاء متفاوت و عجيب، آري انسان هر چقدر كه بالا برود، هر چقدر كه بزرگ و بزرگتر شود و از بالا به همه نگاه كند، هر چقدر كه همه تعلقات دنيا برايش كوچك شود يك چيز است كه هيچ گاه به هنگام پرواز و بزرگ شدن انسان و به هنگام رها شدگي از تعلقات اين دنيا نمي تواند از وي رها شود و آن تعلقات احساسي وي است.
آري احساس انسان و بهتر بگويم اين دل وامونده هيچگاه نمي تواند مثل ساير ابعاد و تفكرات انسان به اوج آسمان پرواز كند و محله و شهر و ديار و يا بهتر بگويم عشق خود را فراموش كند.
اين احساس لعنتي به هر جاي دنيا كه بري به آسمان و زمين، كهكشان و كيهان كه بري ، اونجا رو نمي بينه، با اونجا خودش رو وفق نمي ده و آدم نمي شه،
اون از شهر و محل و دياري كه عشقش اونجاست دل نمي كنه، او اصلاً از اونجا تكون نخورده، كه بخواهد اونجا را فراموش كند، اون موقع پرواز اصلاً همراه جسم خاكي نيومده كه بخواهد حالا نگاه و ديدش را عوض كند، اون اصلاً در جاي جديد نيست كه بخواهد چيزي را ببيند يا بشنود، اون در همان شهر و ديار خود در كنار عشقش مونده،
واسه همينه كه انسان عاشق، انساني كه عشق با احساس داره، هرجاي دنيا كه بره كنار زيباترين ساحل يا منظره، در بهترين شهر و هتل ، در بهترين جشن و پايكوبي ها، باز هم تنها و افسرده است، چون فقط جسمش اونجاست و روح و احساس و دلش جاي ديگر مانده و اصلاً چيزي را نمي بيند و يا نمي شنود كه بخواهد لذت ببرد يا خوشش بيايد.
اگر شايد به نظرتان اين موضوع خيلي ساده و طبيعي بنظر بيايد ولي بنظر من يك موضوع عجيب و مهمي از ابعاد انسان است و بخاطر همينه كه افرادي هستند كه سالهاست از موطن خود دورند ولي هنوز روح و احساس شان در موطن اصلي شان است و فقط جسمشان به جاي جديد هجرت كرده است.
بنظر من اين مطلب اهميت و بزرگي و حساس بودن دل و احساس را مي رسونه اينكه احساس و دل انسان چيزي نيست كه ناديده گرفته شود و اينكه حس انسان تمامي وجود انسان را مي تواند تحت شعاع قرار دهد، مي تواند بزرگترين انسانها را فلج كند و از كار بيندازد مي خواهد اين فرد يك چوپان يا كارگر باشد يا يك رئيس جمهور.
احساس انسان مي تواند با عث مي شود يك شخص درحد يك رئيس جمهور بزرگ تمامي كار و فعاليت و امور جاري كشورش را كنار بگذارد و مسئول يا درگير احساسش شود.
احساس انسان مي تواند آدم را نابود كند آدم را معتاد كند، آدم را مريض كند مي تونه انسان را ببره تو افسردگي و تو خودش مي تونه تمام شب و روز يك فرد را تحت شعاع قرار بده و...
مي خواهم بگم كه نمي شه دست كم بگيريش، نمي شه تو فعاليت روزمره و عادي حلش كني و بهش بگي كه وقت ندارم يا كارهاي مهمتري دارم، يا نمي توني باهاش لج كني و بهش اهميت ندهي يا بهش سركوفت بزني يا اينكه عقل فسون كار بخاطر مصلحت بگذارتش كنار.
بايد حواست باشه كه اون مي تونه همه زندگيت رو تغيير بده مي تونه داغونت كنه ، مي تونه تمام كار و فعاليتت رو فلج كنه لذا بايد مراقبش باشي، هميشه بهش توجه كني، بهش اهميت بدي، براش وقت بگذاري و نسبت به هر چيز مهم ديگه در اولويتش قرار بدهي.
نميشه بگي نه حس من اينجوري نيست، هميشه منو درك كرده و تا حالا با هاش كنار اومدم، خدا نكنه به سرت بياد آخه اون صبرش خيلي زياد، هر وقت كه بهش توجه نمي كني تمام آن بي توجهي ها و ناديده گرفتنا را تو خودش به صورت انرژي منفي جمع مي كنه و يك وقت ناگهاني و غيره منتظره مثل يك فنر پر انرژي رها مي شه و با تمام قدرت از بينت مي بره و چنان نابودت مي كنه كه نمي توني حتي يك لحظه سر تكون بدي.
خوب اگر تا اينجا حرفمو قبول كردي، مي خواهم حالا تازه حرف اصلي مو بزنم، اينكه اين دل وا مونده،به هركي و هر چي دل نمي بنده، اين دل وامونده آدم هرجائي و هر كسي نيست، دل نمي بنده و نمي بنده ولي وقتي دل بست اونوقت تمام وجود انسان را درگير مي كند.
مي خواهم بگويم كه عاشقي، عشق و علاقه و دوست داشتن، حسي است كه در تمام زندگي انسان به راحتي به آدم دست نمي ده و اگر انساني فرصت عاشقي و دوست داشتن را داشته يا داره، يكي از بزرگترين نعمت هاي خدادادي را بدست آورده.
مي خواهم بگويم كه قدرش رو بدوني و به راحتي ازش نگذري، مي خوام بگم نكنه بهش بي توجهي كني، نكنه عقل منفعت جو با هزاران دليل منطقي بهت اجازه بده كه حست رو ناديده بگيري و يا كنار بگذاري.
مهم نيست كه اون كي، چي ، در چه سطحي و شرايطي است، اگه عقل راست مي گه مهم اين بود كه مراقبت مي كرد كه اصلاً احساست تو اون شرايط قرار نگيره و شروع نشه.
حالا كه شروع شده ديگه مهم نيست كه عقل فسون كار چي مي گه، مي خواهم بگويم كه قدر اين احساس و حالت بوجود آمده را بدوني، مهم نيست كه چي بدست مي آري و چي از دست مي دي، مهم نيست كه بهش مي رسي يا اينكه صد در صد بهش نمي رسي مهم نيست كه همه زندگيت را تحت شعاع قرار مي ده يا نمي ده.
مهم اين كه تو اين احساس بزرگ و قشنگ و بي نظير را حالا داري، مهم اينه كه اين احساس يكي از بزرگترين و حساس ترين و پراهميت ترين و زيبا ترين لحظه هاي وجودي توست كه تا آخر عمرت با توست و تو تا آخر عمر با اون خواهي بود، اون احساس و حالت چه مونده باشه يا از بين رفته باشه باز هم هر وقت تا آخر عمر بهش فكر مي كي از ته دل لذت مي بري و بهش افتخار مي كني.
مهم نيست اون كه بهش احساس داشتي، ارزشش رو داشت يا نه، مهم نيست كه اون با تو چه كار كرده، مهم خودت هستي با احساسات و اون از خودگذشتگي ها و ايثار و فداكاري كه تو با احساس خوب و بزرگ و پاك و قشنگ اون مقطع داشتي.
ياد باشه بعداً وقتي اون احساس از بين بره وقتي كه ديگه كسي نباشه كه در تو احساس مشابه بوجود بياره وقتي كه زندگي ت روزمره مي شه اونوقت كه حسرتش رو مي خوري، اون وقته كه حاضري همه زندگيت رو بدهي تا يكباره ديگه به احساس اون موقع برگردي.
اگه كه اون موقع در اوج احساس پاك و فداكاري نتوانستي عشقت رو در آغوش بگيري و آروم شي، اگر عشقت بهت بي توجهي كرده و يا اينكه اونهم با هزار دليل منطقي تو رو كنار زده و حالا مدت ها از اون زمان گذشته و تو اون دوران عاشقي و دوست داشتن را، دوراني كه هر لحظه و ثانيه اش جز اون به چيز ديگه اي فكر نمي كردي را پشت سر گذاشتي و حالا آروم شدي و اينكه مثل اون موقع ها مبتلا نيستي ولي فرصتي پيش اومده كه بتوني عشق گذشته ات را، اون اسطوره احساست را در آغوش بگيري، اين فرصت را هم از دست نده ولو اينكه ديگه احساس اون موقع را نداري، ولو اينكه عقل بزرگ دوباره با هزار دليل منطقي مي خواست تو رو راهنمايي بكنه و از معايب اين كار و اينكه ممكن دوباره به اون حالت برگردي برحذر داره.
مي خوام بگم در زندگي هيچ چيز براي يك انسان پر اهميت تر،زيبا تر، بيادماندگارتر و مهمتر از اون لحظات نيست كه عاشق بوده و كسي را با تمام وجودش دوست داشته و تو بياد داشته باشي كه اگر در چنين موقعيتي هستي قدر اون لحظات را بدوني و اونو با هيچ چيز مهم و پراهميتي عوض نكني. كه هيچ چيز به اندازه احساس انسان مهم و پر اهميت نيست و اينكه به احساست اعتماد كن اون خودش يكي از دلايل منطقي بزرگ وجود است و نگذار دوباره و چندباره مي گويم نگذار اين لحظه بگذره و تو زماني متوجه اين عرايض من بشي كه سالها از اون لحظه و احساس پاك و قشنگ گذشته باشه وديگه به هيچ قيمتي امكان حتي يك گوشه نگاه دوباره به اون را نداشته باشي و در حسرتِ اون لحظات تا آخر عمر فقط با خاطراتش زندگي كني.
شب خوش
جمعه 28 اسفند 88: آنتاليا – تركيه- Dinysos
قدر عشق
هواپيما از زمين بلند مي شود و بعد از مدتي مي بينم آنقدر بالا رفته كه از ابر ها هم بالاتر رفته، آنگاه وقتي از شيشه هواپيما به ابر ها و به زمين نگاه مي كنم حس عجيبي بهم دست مي ده، اين حس هميشه و هميشه در وجودم به هنگام كندن از زمين و تو دل آسمون رفتن دست مي ده، حس اينكه از زمين كنده شدي، حس اينكه از وراءِ بالاتري داري به زمين و زمينيان نگاه مي كني، حس كوچكي دنيا و تعلقات زميني،حس اينكه به يك جاي كوچك و يا بهتر بگويم به چيز هاي كوچك در اين دنياي بزرگ و پهناور با اينهمه كهكشان و كرات دل بسته اي، حس اينكه بايد فراتر از دنيا و كشور و شهر و محله ات فكر كني، و براي اينكه هر وقت به دل آسمان مي روم احساس كوچكي تعلقات و دل نگراني ها و دغدغه ها و گرفتاري ها، فكر مي كنم انسان وقتي به آسمان پرواز مي كند احساس بزرگي مي كند و در نتيجه دنياي پائين پاي خود و تعلقات خود را كوچك مي بيند، اما آنچه مي خواهم بگويم اين است كه اين يك بعد از ابعاد انساني است انسان موجود پيچيده اي است با اجزاء متفاوت و عجيب، آري انسان هر چقدر كه بالا برود، هر چقدر كه بزرگ و بزرگتر شود و از بالا به همه نگاه كند، هر چقدر كه همه تعلقات دنيا برايش كوچك شود يك چيز است كه هيچ گاه به هنگام پرواز و بزرگ شدن انسان و به هنگام رها شدگي از تعلقات اين دنيا نمي تواند از وي رها شود و آن تعلقات احساسي وي است.
آري احساس انسان و بهتر بگويم اين دل وامونده هيچگاه نمي تواند مثل ساير ابعاد و تفكرات انسان به اوج آسمان پرواز كند و محله و شهر و ديار و يا بهتر بگويم عشق خود را فراموش كند.
اين احساس لعنتي به هر جاي دنيا كه بري به آسمان و زمين، كهكشان و كيهان كه بري ، اونجا رو نمي بينه، با اونجا خودش رو وفق نمي ده و آدم نمي شه،
اون از شهر و محل و دياري كه عشقش اونجاست دل نمي كنه، او اصلاً از اونجا تكون نخورده، كه بخواهد اونجا را فراموش كند، اون موقع پرواز اصلاً همراه جسم خاكي نيومده كه بخواهد حالا نگاه و ديدش را عوض كند، اون اصلاً در جاي جديد نيست كه بخواهد چيزي را ببيند يا بشنود، اون در همان شهر و ديار خود در كنار عشقش مونده،
واسه همينه كه انسان عاشق، انساني كه عشق با احساس داره، هرجاي دنيا كه بره كنار زيباترين ساحل يا منظره، در بهترين شهر و هتل ، در بهترين جشن و پايكوبي ها، باز هم تنها و افسرده است، چون فقط جسمش اونجاست و روح و احساس و دلش جاي ديگر مانده و اصلاً چيزي را نمي بيند و يا نمي شنود كه بخواهد لذت ببرد يا خوشش بيايد.
اگر شايد به نظرتان اين موضوع خيلي ساده و طبيعي بنظر بيايد ولي بنظر من يك موضوع عجيب و مهمي از ابعاد انسان است و بخاطر همينه كه افرادي هستند كه سالهاست از موطن خود دورند ولي هنوز روح و احساس شان در موطن اصلي شان است و فقط جسمشان به جاي جديد هجرت كرده است.
بنظر من اين مطلب اهميت و بزرگي و حساس بودن دل و احساس را مي رسونه اينكه احساس و دل انسان چيزي نيست كه ناديده گرفته شود و اينكه حس انسان تمامي وجود انسان را مي تواند تحت شعاع قرار دهد، مي تواند بزرگترين انسانها را فلج كند و از كار بيندازد مي خواهد اين فرد يك چوپان يا كارگر باشد يا يك رئيس جمهور.
احساس انسان مي تواند با عث مي شود يك شخص درحد يك رئيس جمهور بزرگ تمامي كار و فعاليت و امور جاري كشورش را كنار بگذارد و مسئول يا درگير احساسش شود.
احساس انسان مي تواند آدم را نابود كند آدم را معتاد كند، آدم را مريض كند مي تونه انسان را ببره تو افسردگي و تو خودش مي تونه تمام شب و روز يك فرد را تحت شعاع قرار بده و...
مي خواهم بگم كه نمي شه دست كم بگيريش، نمي شه تو فعاليت روزمره و عادي حلش كني و بهش بگي كه وقت ندارم يا كارهاي مهمتري دارم، يا نمي توني باهاش لج كني و بهش اهميت ندهي يا بهش سركوفت بزني يا اينكه عقل فسون كار بخاطر مصلحت بگذارتش كنار.
بايد حواست باشه كه اون مي تونه همه زندگيت رو تغيير بده مي تونه داغونت كنه ، مي تونه تمام كار و فعاليتت رو فلج كنه لذا بايد مراقبش باشي، هميشه بهش توجه كني، بهش اهميت بدي، براش وقت بگذاري و نسبت به هر چيز مهم ديگه در اولويتش قرار بدهي.
نميشه بگي نه حس من اينجوري نيست، هميشه منو درك كرده و تا حالا با هاش كنار اومدم، خدا نكنه به سرت بياد آخه اون صبرش خيلي زياد، هر وقت كه بهش توجه نمي كني تمام آن بي توجهي ها و ناديده گرفتنا را تو خودش به صورت انرژي منفي جمع مي كنه و يك وقت ناگهاني و غيره منتظره مثل يك فنر پر انرژي رها مي شه و با تمام قدرت از بينت مي بره و چنان نابودت مي كنه كه نمي توني حتي يك لحظه سر تكون بدي.
خوب اگر تا اينجا حرفمو قبول كردي، مي خواهم حالا تازه حرف اصلي مو بزنم، اينكه اين دل وا مونده،به هركي و هر چي دل نمي بنده، اين دل وامونده آدم هرجائي و هر كسي نيست، دل نمي بنده و نمي بنده ولي وقتي دل بست اونوقت تمام وجود انسان را درگير مي كند.
مي خواهم بگويم كه عاشقي، عشق و علاقه و دوست داشتن، حسي است كه در تمام زندگي انسان به راحتي به آدم دست نمي ده و اگر انساني فرصت عاشقي و دوست داشتن را داشته يا داره، يكي از بزرگترين نعمت هاي خدادادي را بدست آورده.
مي خواهم بگويم كه قدرش رو بدوني و به راحتي ازش نگذري، مي خوام بگم نكنه بهش بي توجهي كني، نكنه عقل منفعت جو با هزاران دليل منطقي بهت اجازه بده كه حست رو ناديده بگيري و يا كنار بگذاري.
مهم نيست كه اون كي، چي ، در چه سطحي و شرايطي است، اگه عقل راست مي گه مهم اين بود كه مراقبت مي كرد كه اصلاً احساست تو اون شرايط قرار نگيره و شروع نشه.
حالا كه شروع شده ديگه مهم نيست كه عقل فسون كار چي مي گه، مي خواهم بگويم كه قدر اين احساس و حالت بوجود آمده را بدوني، مهم نيست كه چي بدست مي آري و چي از دست مي دي، مهم نيست كه بهش مي رسي يا اينكه صد در صد بهش نمي رسي مهم نيست كه همه زندگيت را تحت شعاع قرار مي ده يا نمي ده.
مهم اين كه تو اين احساس بزرگ و قشنگ و بي نظير را حالا داري، مهم اينه كه اين احساس يكي از بزرگترين و حساس ترين و پراهميت ترين و زيبا ترين لحظه هاي وجودي توست كه تا آخر عمرت با توست و تو تا آخر عمر با اون خواهي بود، اون احساس و حالت چه مونده باشه يا از بين رفته باشه باز هم هر وقت تا آخر عمر بهش فكر مي كي از ته دل لذت مي بري و بهش افتخار مي كني.
مهم نيست اون كه بهش احساس داشتي، ارزشش رو داشت يا نه، مهم نيست كه اون با تو چه كار كرده، مهم خودت هستي با احساسات و اون از خودگذشتگي ها و ايثار و فداكاري كه تو با احساس خوب و بزرگ و پاك و قشنگ اون مقطع داشتي.
ياد باشه بعداً وقتي اون احساس از بين بره وقتي كه ديگه كسي نباشه كه در تو احساس مشابه بوجود بياره وقتي كه زندگي ت روزمره مي شه اونوقت كه حسرتش رو مي خوري، اون وقته كه حاضري همه زندگيت رو بدهي تا يكباره ديگه به احساس اون موقع برگردي.
اگه كه اون موقع در اوج احساس پاك و فداكاري نتوانستي عشقت رو در آغوش بگيري و آروم شي، اگر عشقت بهت بي توجهي كرده و يا اينكه اونهم با هزار دليل منطقي تو رو كنار زده و حالا مدت ها از اون زمان گذشته و تو اون دوران عاشقي و دوست داشتن را، دوراني كه هر لحظه و ثانيه اش جز اون به چيز ديگه اي فكر نمي كردي را پشت سر گذاشتي و حالا آروم شدي و اينكه مثل اون موقع ها مبتلا نيستي ولي فرصتي پيش اومده كه بتوني عشق گذشته ات را، اون اسطوره احساست را در آغوش بگيري، اين فرصت را هم از دست نده ولو اينكه ديگه احساس اون موقع را نداري، ولو اينكه عقل بزرگ دوباره با هزار دليل منطقي مي خواست تو رو راهنمايي بكنه و از معايب اين كار و اينكه ممكن دوباره به اون حالت برگردي برحذر داره.
مي خوام بگم در زندگي هيچ چيز براي يك انسان پر اهميت تر،زيبا تر، بيادماندگارتر و مهمتر از اون لحظات نيست كه عاشق بوده و كسي را با تمام وجودش دوست داشته و تو بياد داشته باشي كه اگر در چنين موقعيتي هستي قدر اون لحظات را بدوني و اونو با هيچ چيز مهم و پراهميتي عوض نكني. كه هيچ چيز به اندازه احساس انسان مهم و پر اهميت نيست و اينكه به احساست اعتماد كن اون خودش يكي از دلايل منطقي بزرگ وجود است و نگذار دوباره و چندباره مي گويم نگذار اين لحظه بگذره و تو زماني متوجه اين عرايض من بشي كه سالها از اون لحظه و احساس پاك و قشنگ گذشته باشه وديگه به هيچ قيمتي امكان حتي يك گوشه نگاه دوباره به اون را نداشته باشي و در حسرتِ اون لحظات تا آخر عمر فقط با خاطراتش زندگي كني.
شب خوش
جمعه 28 اسفند 88: آنتاليا – تركيه- Dinysos
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر