۱۳۸۹ مهر ۱۱, یکشنبه

از آرزوي من تا آرزوي او
ديروز با اتفاق دوستم حسين رفتيم سينماي پرديس ملت براي ديدن فيلم پاتال و آرزوي هاي كوچك بعد از اتمام فيلم به كافه شاپ محوطه باز سينما رفتيم تا چاي بخوريم،‌ در حال صحبت با حسين بودم كه دختري افغاني حدود 7 يا 8 ساله زيبا و با وقار و دوست داشتني با لباسهاي مرتب نزد ما آمد و تقاضا كرد كه ازش دستمال كاغذي بخريم (2 عدد 1000 تومان)، من 500 تومان از جيبم در آوردم بهش دادم گفتم بگير، دستمال هم نمي خواهم. اما او گفت كه پول نمي خواهد و مي خواهد دستمال بفروشد آنهم 2 عدد 1000 تومان.
بعد از آن حسين كه بستني ليواني خريده بود بهش گفت: بستني مي خوري؟ بيا اين بستني مال تو، اما دختر گفت:ممنون نمي خورم.
من ازش پرسيدم براي چي پول جمع مي كني، گفت: مي خواهم پولهامو جمع كنم پيتزا بخرم، بهش گفتم: خوب برو اينجا سفارش بده من حساب مي كنم گفت: نه من تنها نيستم و مي خوام همه با هم پيتزا بخوريم.
بعد از من مجددا" خواست كه دستمال بخرم و گفت انشاءاله خونه خدا بري بهش گفتم من امسال خانه خدا رفتم، گفت انشاءاله بري تاريس، گفتم كجا؟ گفت: تاريس،‌گفتم منظورت پاريسِ؟ گفت: آره،‌گفتم پاريس هم رفتم ، گفت نمي دونم آمريكا بري، گفتم براي هميشه؟ گفت: هر جوري تو مي خواي، اين دعاش خيلي به دلم چسبيد و فكر كردم يك دختر بچه برايم دعا كرده حتماً محقق مي شه. بعد گفتم تو براي من دعا كردي من هم مي خواهم براي تو دعا كنم، تو چه آرزويي داري؟ اول كمي از گفتن آرزويش طفره رفت ولي وقتي گفتم كه من آرزومو به تو گفتم تو هم بگو تا من دعا كنم. گفت آرزوي من اين است، برگرديم افغانستان، گفتم اينجا به دنيا آمدي، گفت: آره.
ديدم چقدر آرزوي من با او متفاوت است، او آرزو دارد به كشور و موطن اصلي خود بازگردد و من آرزو دارم از موطن خود هجرت كنم.
در نهايت مجاب كردمش كه 2000 تومان بگيرد و بستني حسين را، ‌اون هم 2 دستمال به زور گذاشت روي ميز و رفت، چند لحظه بعد ديدم كه بستني را دارد به برادر كوچكترش مي دهد تا بخورد، برگشتم ديدم حسين از ديدن اين صحنه دارد گريه مي كند.



هیچ نظری موجود نیست: